دیار یار
سربازها! به سمت جلو... عقب نشینی، برای اسب ها و فیل ها و وزیران است تمام مهره ها به عقب برمی گردند تنها، سربازها... علیرضا قزوه هر کار می کنم نمی توانم نسبت به آدم ها بی خیال باشم. نه تنها آن ها که نزدیکند و عزیز و می دانند می دانمشان؛ بلکه همان ها که شاید خیلی دورند و ظاهراً هیچ ربطی به من ندارند؛ همان ها که شاید سالی یک بار هم یاد من نیافتند؛ یا حتی خیلی هاشان فکرش را هم نمی کنند که به فکرشان باشم، چه برسد به اینکه مشکلاتشان نگرانم کند. اصلا انگار غصّه خوردن را دوست دارم. خوشم می آید بنشینم غصّه دور و نزدیک را بخورم. برایشان دل بسوزانم و دست آخر دعایشان کنم. آخرش هم، هر بار بعد اینکه این همه احساسات خرجشان کردم، اتفاقی می افتد که می بینم آخ! که چه ساده بودم من! بعدش هم به خودم نهیب می زنم که: بیچاره! دلت برای خودت بسوزد! اما انگار با دیدن این همه پایان های تکراری، باز هم آدم نمی شوم! گناه، برای غیر گنهکار هم، شوم است. اگر بر او عیب گیرد، (به همان) مبتلی شود؛ اگر او را غیبت کند، گناه کرده؛ و اگر به گناه رضایت دهد، در آن شریک شده است. رَسول الله(صَلَّ اللهُ عَلیه وَ آله وَ سلّم) ریشه خیلی از این ها که می خواهم بگم برمی گرده به همون زمان کودکی که هر وقت، هر جا کم می آوردیم برای هم رجز می خوندیم که : پسرا شیرن مث شمشیرن! دخترا موشن مث خرگوشن! از همون بچگی هیچ وقت از این رجز خونی ها خوشم نمیومد. تازه به معانی واژه ها هم زیاد فکر می کردم که مثلاً اگر مثل موش هستند چه جوری خرگوشن!! یا حالا شمشیر بودن چه خاصیتی داره که این همه پسرها به اون افتخار می کنن و ... . بزرگتر شدیم؛ در دبیرستان نمونه دولتی ای درس می خوندم که رقابت شدیدی با یکی از دبیرستان های نمونه دولتی پسرانه داشت. هر سال تمام همّ و غمّ کادر مدرسه این بود که رتبه های برتر کنکور باید از آن ما دخترها باشد! یا جگر همه مان له میشد برای مدال های المپیاد و یا جشنواره خوارزمی!! اینکه ما چند نفر المپیادی داریم، آنها چقدر؟ برگزیده جشنواره امسال از دختر است یا پسرها... . می رفتیم مهمانی مثلاً یکی از آقایون صحبتی می کرد پیرامون خانم های مکرمه! حالا دیگه همه باید در طرفداری یا مخالفت یه چیزی بگن؛ یکی می گفت مردا همشون اینجورن. اون یکی میگفت زنا همشون فلانن و... بزرگتر تر شدیم؛ رفتیم دانشگاه. استاد مثلاً تیکه ای نثار خانم ها می کرد. بعدش دیگه یکی بیاد کلاس رو جمع کند! این دخترها و پسرها بودند که به جان هم می افتادند! تا خانوم ها می پرسیدن رشته ات چیه؟می گفتم حقوق! می گفتن: آفرین! بخون ایشالا که بتونی حق ما رو از این مردها بگیری! میگما چرا یه زن نمی تونه قاضی باشه!؟ میگم رئیس جمهور می تونه زن باشه؟! دولت دهم خواست وزیر زن پیشنهاد بده سر و صدایی برپا شد صرفاً روی جنسیتش! رفتیم جلسه مناظره کاندیداها؛ کاندیدای مرد تیکه میندازه که شروع از خانم ها باشد چون خانم ها مقدم ترن! کاندیدای زن پاسخ میده: خانم ها نیاز به دلسوزی ندارن!! جالب تر دانشجوها هستند که پسرها از جمله آن آقا، ذوق زده می شن و دخترها پاسخ خانم را بدون تشویق نمی گذارن! این ها تنها نمونه هایی بود؛ اگر کمی به رفتار خودمون هم دقیق تر بشیم خیلی نمونه های بسیار کوچک ناخودآگاه رو هم می بینیم که ریشه اش همون هم جنس گرایی درونی و ذاتی مان است. یعنی که یه جور رقابتی بین خودمون و جنس مخالف در آن اعماق وجودمان داریم؛ ته دلمان می خواهد در هر زمینه ای پیروزی با هم جنس خودمان باشد! یعنی که هنوز وقتی یه پسری تو خیابون دختره رو ضایع می کنه، دلیلش رو هم که ندونیم کیف می کنیم که دختره سوسک شد! یعنی که مثلاً توی پله های دانشگاه از زمین خوردن یک هم جنس بیشتر ناراحت می شیم تا جنس مخالف! یعنی که برامون مهمه این حرف از زبون کی داره زده میشه! هنوز به "من قال" نگاه می کنیم نه به "ما قال". منتظریم جنس مخالف یه چیزی بگه ما باهاش مخالفت کنیم. در صورتی که اگه هم جنسمون گفته بود صد تا احسنت و باریکلا نثارش می کردیم! تو جلسات برای اینکه خودمون را ثابت کنیم با نظر جنس مخالف، مخالفت می کنیم! چرا که باید اثبات کنیم ما بهتر می فهمیم! ولو که خودمون هم می دونیم اشتباه می کنیم. چون فضای مجازی است مثال ها رو هم ببرم به همون سمت. مثلاً اول که وارد یک وب می شیم می گردیم ببینیم نویسنده مؤنث است یا مذکر! مراقبیم تو وب جنس مخالف نظر نذاریم! خواننده اون باشیم ولی اصلاً اون رو به رسمیت نشناسیم. مراقبیم جنس مخالف حرفی بزنه ولو در تأیید ما، در مقابلش جبهه بگیریم! مطلبی به مراتب بهتر و جامع تر از ما نوشته باشه لینک نمی کنیم! به بی اهمیت ترین سخنان هم جنس توجه می کنیم اما ایده و طرح عالی جنس مخالف رو مسکوت میذاریم! حرف حق را نمی پذیریم صرفاً به این خاطر که مثلاً از زبان یک خانم بیان شده! متاسفانه بعضاً نگاهمون انسانی نشده. هنوز نگاهمون جنسیتی هست. در صورتی که هر انسانی فارغ از جنسیتش میتونه معلم ما باشه؛ حتی اگه داره یه نکته آشپزی رو میگه! یه جورایی ته دلمون جنس خودمون رو برتر می دونیم! مگه ما تو اسلام چیزی به اسم جنس برتر داریم؟ یادمون رفته: "انّ اکرمکم عندالله اتقاکم" اتقاکم! نه مرداکم! نه زناکم! من دینم رو برای اینکه تفاوتی بین زن و مرد قائل نشده - جز همان ها که لازمه تکامل اند- دوست دارم. من دینم رو دوست دارم چون نگاهش انسانی است نه جنسیتی. چون فاطمه اش دلیل خلقت افلاک است. امیدوارم هیــــچ کدوم از این نمونه ها شامل حال هیچ کدوممون نشه و ته دلتون بگید نخیرم ما که اصلاً اینجور نیستیم! اما امروز و میلاد بانوی عشق و روز زن را بهونه کردم تا تذکری داده باشم اول به خودم؛ بیایم حداقل یه روز به اعمالمون از این جهت دقت کنیم که چقدر هم جنس گرایی درونی مون مانع از دیدن حقیقت و گفتن اون میشه؛ چقدر از حب و بغض هامون رو این دید، تحت تأثیر قرار میده! و... نکنه خدای نکرده شیطان از این راه نفوذ کرده باشه و خودمون خبر نداریم. پ.ن: 1- اصلاً و ابداً بحثم شخصی نبود. روی سخنم با هیــــــــچ فرد خاصی نبود. خصوصاً خواننده های پر و پاقرص محترم که همیشه به حقیر لطف داشتند. 2- دوستان حتما توجه دارند که این نگاه انسانی با در نظر گرفتن حریم هاست. 3- دلم می خواست این متن رو برای یه گروه ایمیل کنم؛ اما بخاطر ... خودداری کردم. مادر بزرگم میگوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند، مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت میکند. خب راست میگویم دیگر . نه؟ اما... اما وقتی به قلبم نگاه کردم، دیدم، با این که مادر خوبم توی قلبم جا گرفته، خیلی هم راحت است، باز هم نصف قلبم خالی مانده... فورا تصمیم گرفتم آن گوشهی خالی قلبم را بدهم به چند نفر؛ چند نفر که خیلی دوستشان داشتم؛ و این کار را هم کردم: دیدم که همه این آدمها، درست توی نصف قلبم جا گرفتهاند؛ درست نصف ـ با اینکه خیلی راحت هم ولو شده بودند و میگفتند و میخندیدند. و هیچ گلهیی هم از تنگی جا نداشتند.... نادر ابراهیمی تصور بفرمایید زنگ خانه شما به صدا در می آید؛ با اکراه هر چه تمام تر، آیفون را جواب می دهید، می بینید بله گاوتان زاییده! فلانی با خانواده آمده اند دیدنتان!! حالا شما به هر دلیلی حوصله مهمان ندارید یا کارهای واجب تری دارید یا وسایل پذیرایی تان فراهم نیست یا در خانه تنها مانده اید که به کارهای شخصی تان برسید یا مثلاً خانه تان به شدت! بهم ریخته است و ... هم چنان به تصورتان ادامه دهید؛ می روید دم در کوچه، سلام و علیکی می کنید و بعد از آن، عذرخواهی می نمایید که اکنون آمادگی پذیرش مهمان را نداریم. انشالله در فرصت دیگری در خدمتتان هستیم. لطفا بعدش را تصور نکنید چون تصورش هم آزار دهنده است! در خوشبینانه ترین حالت باید 50 بار زنگ بزنید و هزار دلیل و توجیه و یا خدای نکرده دروغ بتراشید که از دل فلانی در بیاورید و اگر از آن بد کینه ها باشد که تا آخر عمر روی مبارکشان را نخواهید دید. برعکسش را هم باز زحمت بکشید و تصور بفرمایید که چقدر بهمان برمی خورد، وقتی به قصد خانه فلانی شال و کلاه کرده ایم و سرزده رفته ایم آنجا؛ نه تنها ما را به داخل خانه دعوت نکنند، بلکه بگویند لطفاً بازگردید. آیه28 سوره مبارکه نور: وَ إن قیل لَکُم إرجعوا فَارجِعوا اگر به شما گفته شد بازگردید، بازگردید حالا کو تا فرهنگمون فرهنگ دینی بشه... سخت آشفته و غمگین بودم… به خودم می گفتم: بچه ها تنبل و بد اخلاقند دست کم می گیرند درس و مشق خود را… باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم و نخندم اصلا ً تا بترسند از من و حسابی ببرند… خط کشی آوردم،در هوا چرخاندم... چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید! اولی کامل بود، دومی بدخط بود بر سرش داد زدم... سومی می لرزید... خوب، گیر آوردم !!! صید در دام افتاد و به چنگ آمد زود... دفتر مشق حسن گم شده بود این طرف،آن طرف، نیمکتش را می گشت تو کجایی بچه؟؟؟ بله آقا، اینجا همچنان می لرزید... ” پاک تنبل شده ای بچه بد ” " به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند" ” ما نوشتیم آقا ” بازکن دستت را... خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم او تقلا می کرد چون نگاهش کردم ناله سختی کرد... گوشه ی صورت او قرمز شد هق هقی کرد و سپس ساکت شد... همچنان می گریید... مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد زیر یک میز،کنار دیوار، دفتری پیدا کرد … گفت : آقا ایناهاش، دفتر مشق حسن چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود غرق در شرم و خجالت گشتم جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود سرخی گونه او، به کبودی گروید ….. صبح فردا دیدم که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر سوی من می آیند... خجل و دل نگران، منتظر ماندم من تا که حرفی بزنند شکوه ای یا گله ای، یا که دعوا شاید سخت در اندیشه ی آنان بودم پدرش بعدِ سلام، گفت : لطفی بکنید، و حسن را بسپارید به ما ” گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟ گفت : این خنگ خدا وقتی از مدرسه برمی گشته به زمین افتاده بچه ی سر به هوا، یا که دعوا کرده قصه ای ساخته است زیر ابرو و کنارچشمش، متورم شده است درد سختی دارد، می بریمش دکتر با اجازه آقا ……. چشمم افتاد به چشم کودک... غرق اندوه و تاثر گشتم منِ شرمنده معلم بودم لیک آن کودک خرد و کوچک این چنین درس بزرگی می داد بی کتاب و دفتر …. من چه کوچک بودم او چه اندازه بزرگ به پدر نیز نگفت آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم عیب کار از خود من بود و نمی دانستم من از آن روز معلم شده ام …. او به من یاد بداد درس زیبایی را ... که به هنگامه خشم نه به دل تصمیمی نه به لب دستوری نه کنم تنبیهی یا چرا اصلاً من عصبانی باشم با محبت شاید،گرهی بگشایم با خشونت هرگز... با خشونت هرگز... با خشونت هرگز... گم کرده ام خودم را. خودِ آن سال هایم را. آنقدر بی ظرفیت شده ام که هیچ شباهتی با آن منِ چند سال پیش نمی بینم. حالم از خودِ اکنونم به هم می خورد. چقدر کوچک شده ام. این منم که کوهی از مشکلات را بدوش می کشیدم و خم به ابرو نمی آوردم؟ این منم؟ دلم برای منِ آن سال ها تنگ شده است. نمی توانم تحمل کنم خودم را. من خودِ قوی آن سال هایم را می خواهم. خسته ام؛ نه از مشکلات؛ از خودِ کم طاقتم. گم کرده ام آن روح بزرگ را. آن منِ آرام؛ منِ دریایی. مشکلات همیشه بوده و هست. کم و زیادش بستگی به تحمل ما دارد؛ به آن روح بزرگ که اکنون از آن خبری نیست. لعنت به من! این منم این آدم ضعیفِ کم ظرفیت؟ این همان منِ چند سال پیش است؟ دیگر خودم را نمی شناسم. با این من غریبه ام. شاید دارم تمام می شوم. شاید هر جا کم آوردم خودم را سوزاندم. خودم را گول می زدم و به اصل سرمایه دستبرد می زدم. تکه های خودم را خرج آدم ها کرده ام. حالا خودم تمام شده و بی خود شده ام. منِ این روزهایم باورش نیست پیر شده؛ هنوز دارد ادای جوانیش را در می آورد. عجب خودِ بازیگری! لعنت به من! کاش خودِ بزرگتری داشتم که تا وقتی نفسم می آید، خرج آدم ها کنم و تمام نشود. این روزها مسکن ها زود اثرشان را از دست می دهند. خود هم سخت گیر می آید؛ خیلی سخت؛ تازه وقتی هم با التماس می خرمش زود تمام می شود. خود هم خودهای قدیم... پنج شنبه شب است و مسیرمان سمت شهرک گلستان. با اینکه دوره می اندازیم و برای فرار از ترافیک، اتوبان حسینی الهاشمی را انتخاب می کنیم اما چندان تفاوتی ندارد. از سر شهرک بزین ترافیک فوق العاده سنگین است. مردم یکی یکی ماشین ها را در ایستگاه اتوبوس دانشگاه پارک می کنند و پیاده راهی می شوند. همه با شور و هیجان به سمت مجتمع تجاری خلیج فارس در حرکتند. پلاک های ماشین ها خبر از حضور مسافرین هم می دهد. در ذهنم اطلاعات چند ساله ام در رابطه با این پروژه را مرور می کنم. چقدر جزئیات را فراموش کرده ام. نام حسینی قشمی را برای خودم چندین بار تکرار می کنم. ناخود آگاه ذهنم سیل جمعیت که پیاده در حرکتند را مقایسه می کند با مردمی که برای شرکت در راهپیمایی ها، ماشین ها را از مسافت های بسیار دور پارک می کنند. برایم این سؤال ایجاد می شود که در صورت نیاز به اورژانس یا آتش نشانی در این ترافیک، چه اتفاقی می افتد؟ پنجره ها پایین است و از ماشین جلویی صدای یک خواننده خارجی به گوش می رسد. عده ای دارند برمی گردند با بسته های بزرگی در دستشان، که به سختی آن ها را حمل می کنند. به این فکرمی کنم که من چقدر امل هستم که این همه تعریف و تمجید از این مجتمع با آن محصولات اصل و قیمت مناسب هیچ شور و شوقی در من برای بازدید ایجاد نمی کند. حتی فواره ها هم بی تأثیرند! راستش من خیلی وقت است امل هستم. چون تاکنون پایم به مجتمع های آفتاب نرسیده است. یا آن یکی در ستارخان یا زیتون و ... . چون تاکنون یک جفت جوراب هم از ستاره فارس نخریده ام. من امل هستم و به امل بودنم افتخار می کنم. من امل هستم و هنوز خرید از مناطق تجاری و کسبه قدیمی را ترجیح می دهم تا خرید از پاساژها و مجتمع ها و مراکز خرید جدید و باکلاس امروزی. کسبه ای که حالا جایشان در بازار وکیل هم خالی است؛ همان ها که اول کتاب تجارت را می خواندند و احکامش را می آموختند. همان ها که حبیب الله بودند. هنوز مات و مبهوت جمعیت هستم که این قدر تحت تأثیر جاذبه های امثال این مجتمع ها هستند و حاضرند برای بازدید از آن ها ساعت ها وقت بگذارند. دلم می گیرد وقتی این همه ذوق و شوق را برای بازدید از این مجتمع ها می بینم. استقبال از خلیج را مقایسه می کنم با استقبال از نمایشگاه کتاب. چقدر دلم برای سطح فرهنگی جامعه می سوزد. من درد می کشم که شهرمان پر شده است از پاساژها، مراکز خرید و مجتمع های به ظاهر تجاری با اهداف شوم فرهنگی. دردم می آید از این همه مصرف گرایی، از این همه تغییر ذائقه؛ از این همه حرص و ولع خرید و مصرف، که در جان مردم جامعه ام افتاده است. فکرها یکی یکی از ذهنم عبور می کنند. دلم برای ساکنین شهرک گلستان و صدرا می سوزد. حتی برای آن مغازه دار سر شهرک هم می سوزد. درد می کشم از این همه جشن و سرور و کنسرت موسیقی و آتش بازی درایام فاطمیه. به عکس یادگاری مسئولینمان در سال تولید ملی و حمایت از کار و سرمایه ایرانی، در کنار سرمایه گذار خارجی می اندیشم. به اینکه مدیریت مجموعه هایپراستار این مجتمع، با شرکت کارفور فرانسوی صهیونیستی است. بعدش به این فکر می کنم که من گرچه مسئولیتی برای مجوز دادن یا ندادن به چنین مجتمع هایی ندارم، اما حداقل می توانم از بازدید و از پر رونق تر کردن بازارشان امتناع کنم. بالاخره ترافیک را رد می کنیم. نگاهی به ساعت می اندازم. ساعت 9:10 دقیقه شب را نشان می دهد و تاریخ 24 فروردین را. دلم این بار آتش می گیرد... . ××××××× گزارش تصویری/ هایپراستار شیراز «هایپراستار شیراز» به کام شیرازیها یا اماراتیها یا فرانسویها؟! پشت پردهی تیتر مشابه روزنامههای فارس درمورد هایپراستار شیراز + عکس چرا با رشد بی رویه مجتمع های تجاری مخالفیم؟ اعتراض بسیج دانشجویی نسبت به احداث مجتمع های تجاری قارچ گونه در شیراز اگر می شناسید و رفته اید پس وای به حال شما و اگر نمی شناسید و رفته اید پس وای به حال ما! دست های پشت پرده و ناگفته هایی درخصوص مجتمع های تجاری شیراز آیا کارفور یک شرکت صهیونیستی است؟ جستاری در مفهوم توسعه و زالو صفتان اقتصادی آیت الله ایمانی و مجتمع های تجاری مواظب مروجین اسلام امریکایی درشیراز باشیم باران گرفته، دل چمدان مسافر است سید مهرداد افضلی ************* در ایام شهادت امّ ابیها، فاطمه زهرا(س) در حریم رضوی، دعاگویتان هستم انشالله. هنوز همان بچه مدرسه ای ام که تمام عید را در عزای مشق های مانده می گذراند * برای نماز مغرب و عشا قبل از افطاری به همراه دختر سه ساله برادرم وارد مسجد می شویم؛ با آن چادر دوست داشتنی اش می ایستد کنارم و نماز می خواند. از میان خانم هایی که ذوقش را می کنند، یکی آب نباتی در می آورد و به او تعارف می کند؛ می داند نباید از غریبه ها چیزی بگیرد. به اصرار خودم آب نبات را می گیرد. ازش می خواهم آن را نخورد و برای بعد نگه دارد، تا اینکه بتواند هنگام افطاری غذایش را کامل بخورد. قبول می کند اما جیب ندارد. آب نباتش را می گذارد توی کیفم و مشغول نماز عشا می شویم. رکعت دوم تحملش تمام می شود می نشیند و از آن طرف جانمازم کیفم را برمی دارد. آب نبات را از میان جیب ها پیدا می کند به آرامی بازش می کند. آن را دهانش می گذارد و پوستش را در جیب کیف عمه. * سال فتنه یکی از روزهایی که به تشویق شبکه های ماهواره ای عده ای در یکی از خیابان های شیراز جمع شده بودند، اتفاقی نزدیکی های آنجا بودم، مادری به همراه دختر و پسر17-18 ساله اش، جلو من راه می رفتند، مادر آدامسش را در آورد و پرت کرد کمی آن طرف تر؛ (از مواردی که شدیداً حرص می خورم و نمی توانم تحمل کنم و معمولاً تذکر می دهم، ریختن آشغال است خصوصاً آدامس، مگر کسانی که دیگر خیلی شوت باشند!!) با روی باز و قول لیّن رفتم سراغش و تذکر دادم؛ اما پسر که اصلاً صحبت های من و مادر را نشنیده بود؛ رو کرد به مادر که چی گفت این فاطی کماندو؟ چیکار داشت؟ خانم به شما چه ربطی داره؟ و... . * یکی از هزاران خصلت های خوب شوهرخواهرم، این است که وقتی به طبیعت می روند یکی از تفریحاتشان این است که دستکش بپوشند و کیسه ای دستشان بگیرند و مواد غیر قابل بازیافتی را که دیگران در طبیعت ریخته اند جمع کنند. این کارشان را همه مان از کوچکی دیده ایم و یاد گرفته ایم. * استاد حقوق محیط زیستی داشتیم که بنده خدا بدلیل سن زیادشان هر جلسه مسئله جاده چالوس و آشغال هایی که مردم دو طرف جاده ریخته اند را یادآوری و با تمام وجود از این مسئله ابراز ناراحتی می کردند. گرچه تکرار هر جلسه ای آن شده بود مایه خنده همه، اما واقعاً حس استاد را درک می کردم. بیان بعضی موارد آنقدر که به ظاهر پیش پا افتاده اند، وجهه زیبایی ندارد؛ اما این بار روز طبیعت را بهانه کردم تا بگویم نظافت از مسائلی است که در دینمان روی آن تأکید بسیاری شده است. اگرچه در زندگی شخصی افراد بحمدلله نسبت به 15-20سال پیش، تغییرات بسیاری را در نظافت اشخاص و زندگی ها می بینیم، اما در زمینه نظافت اجتماعی، با وجود پیشرفت هایی که داشته ایم، ولی هنوز جای کار زیاد دارد. خوشحالم که چند ماهی است برای بیرون انداختن آشغال از ماشین جریمه گذاشته اند. کاش می شد عابرین را هم جریمه کنند، بلکه آرام آرام فرهنگش جا بیافتد. و باز هم برای یک فرهنگ سازی بزرگ باید از کودکان شروع کنیم. دیگر از بعضی بزرگترها گذشته که بخواهند معلم کودکانشان باشند، باید به کودکان آموزش دهیم تا معلم بزرگترهایشان باشند. می توانیم از مهد کودک ها و مدارس شروع کنیم و کودکان را مثلاً "همیار بهداشت" کنیم یا "همیار محیط زیست". بعد هم علاوه بر اینکه به خودشان با هزار مثال و مصداق یاد بدهیم که شهر ما خانه ماست، از آن ها بخواهیم نگذارند خانوادهایشان نیز خلاف کنند. مثلاً به بچه ها یاد بدهیم می شود پوست پفکشان یا لیوان بستنی شان را چند دقیقه ای در دست بگیرند تا به اولین سطل زباله برسند. یا یک کیسه کوچک به عنوان کیسه زباله در کیفشان و یا سرویس مدرسه شان یا ماشین شخصی خانواده بگذارند و زمانی که به سطل آشغال دسترسی ندارند، آشغال هایشان را در آن بیاندازند. یا آدامسشان را در یک تکه کاغذ یا دستمال کاغذی بپیچند و بعد آن را در سطل زباله بیاندازند و ... . ولی به نظرتان چگونه می شود به کودکان گفت که به بزرگترها بگویند! مثلاً یا تراکت های تبلیغاتی را نگیر یا اگر گرفتی سه قدم آن طرف تر، آن را روی زمین نینداز؛ یا شب قدر که رفته ای دعایت را خوانده ای اشک هایت را ریخته ای، آخر کار هم دستمال های خیس مزین به اشک چشمت را همان جا ول نکن و برو !! و ... . خانمی مشغول درست کردن نیمرو برای صبحانه بود. ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد: مواظب باش! مواظب باش! یه کم بیشتر کره بریز … وای خدای من ، خیــــلی زیاد درست کردی … برش گردون … زود باش باید بیشتر کره بریزی … وای خدای من! دارن میسوزن مواظب باش! گفتم مواظب باش! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمیکنی … هیچ وقت!! برشون گردون! زود باش! دیوونه شدی؟ عقلتو از دست دادی؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی … نمک بزن … نمــــک … زن به او زل زده و ناگهان گفت: خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده ؟! فکر میکنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟ شوهر به آرامی گفت: فقط میخواستم بدونی وقتی دارم رانندگی میکنم، چه بلائی سر من میاری!! در این دنیا که آدم ها غالباً در گیر خور و خواب و خشم و شهوتند، در این دنیا که بعضاً تفکرات آدم ها شده: "کلاه خودت را بگیر تا باد نبرد" و همه همّ و غمّشان خودشان هستند و نهایتاً خانواده شان؛ هستند افرادی که هنوز انسان ها و انسانیت را دوست دارند، افرادی که دلشان برای هم نوعانشان می تپد، افرادی که هنوز از کشیدن خلخال از پای دخترکان متأثر می شوند، افرادی که از ظلم ظالمان به ستوه آمده اند، حتی اگر خودشان در امنیت و آرامش و رفاه زندگی کنند؛ این افراد از هر دین و مسلکی که باشند، از هر قوم و ملیتی که باشند و با هر زبانی که سخن گویند، انسان های ارزشمندی هستند. جا ماندن از بعضی کاروان ها داغ بزرگی است. امروز چقدر دلم می خواهد با آن ها باشم. با آن ها که برای انسانیت بپاخاسته اند. با آن ها که علیه استکبار جهانی قیام کرده اند، با آن ها که در مرزهای فلسطین اشغالی اند و خشمشان را فریاد می زنند؛ ای کاش من هم می توانستم امروز با آن ها فریاد بزنم، فریادی به بزرگی ظلم ظالمان و مظلومیت مستضعفان. امروز دلم آنجاست همان جا که اجازه تیر اندازی هم برایش صادر شده است. چقدر جای امام خالی است که ببیند ملت ها دیگر از دولت هایشان توقع ندارند و خودشان قیام کرده اند. ملت ها فهمیده اند باید قیام کنند، فهمیده اند که رمز پیروزی این است که شهادت را آرزو بکنند. ملت ها از تمامی نقاط جهان این ها را فهمیده اند و با هر دین و مسلکی خودشان را برای مقابله با ظلم و شهادت در راه عقاید و آرمان هایشان آماده کرده اند. چقدر دلم می خواست لبیک گوی خمینی کبیر باشم ؛ غبطه می خورم به حال آن دختر بودا که سختی این راه و عواقبش را به جان خریده، او که حتی مسلمان نیست، اما می رود تا سطل آبی بریزد؛ تا به قول سید حسن نصرالله که روز قیامت بی شک از ما درباره قدس سؤال خواهند کرد! همان دختر، معیاری شود برای من مسلمان مدعی پیروی از خط امام. و من باز هم جا ماندم... آشنایی با کاروان الی بیت المقدس «روز زمین فلسطین» چگونه به وجود آمد؟ این روزها اخبار کاروان را از اینجا پیگیری می کردم: این هم از برنامه های دیگر نقاط جهان در سی ام مارس، روز زمین: درکنار خطوط سیم پیام خارج از ده دو کاج روئیدند سالیان دراز رهگذران، آن دو را چون دو دوست میدیدند روزی از روزهای پائیزی زیر رگبار و تازیانه ی باد یکی از کاج ها به خود لرزید خم شد و روی دیگری افتاد گفت ای آشنا ببخش مرا خوب در حال من تأمل کن ریشههایم ز خاک بیرون است چند روزی مرا تحمل کن کاج همسایه گفت با نرمی دوستی را نمی برم از یاد شاید این اتفاق هم روزی ناگهان از برای من اوفتاد مهربانی بگوش باد رسید باد، آرام شد ملایم شد کاج آسیب دیده ی ما هم کم کمک پا گرفت سالم شد میوه ی کاج ها فرو می ریخت دانه ها ریشه می زدند آسان ابر باران رساند و چندی بعد ده ما، نام یافت کاجستان وقتی فشار زندگیت سنگین می شود، وقتی در کوچه پس کوچه های مشکلات گم می شوی، وقتی با تمام وجود نیاز داری کسی را پناه خودت داشته باشی، آن زمان اگر حس کنی یک نفر هست که هوایت را دارد، یک نفر هست که دوستت دارد، قوت قلب می گیری، آرام می شوی، انرژی پیدا می کنی برای مقاومت و تحمل سختی ها. اما امان از وقتی که حس تنهایی و بی پناهی داشته باشی؛ امان از وقتی که بدانی خودت هستی و خودت؛ کسی نیست که به کمکش دلخوش باشی؛ کسی نیست که نگاه مهربانش هر لحظه همراهت باشد؛ بی شک، قوی ترین آدم دنیا هم که باشی کم می آوری. خدای مهربانم! مدت هاست کم آورده ام؛ مدت هاست نگاه مهربانت را در زندگیم حس نمی کنم؛ مدت هاست شک می کنم به اینکه این همه گره زندگیم را عقوبت اعمالم بدانم یا شدت علاقه ات به من!! با اینکه هستی اما خیلی اوقات حس می کنم قهری؛ وساطت اشک هایم نیز سبب آشتی ات نمی شود. آهای ایها الناس! من به بدی خودم اقرار می کنم خوب می دانم چقدر گنهکارم اما سائِلُکَ فَقِیرُکَ مِسْکِینُکَ بِبابِکَ تو بخواهی با من مثل خودم رفتار کنی که آن وقت خدا نیستی؛ آن هم آن خدای مهربانی که من داشتم. این روزها به ارتباط دیگران با تو هم غبطه می خورم، حسادت می کنم به آن ها که هوایشان را داری؛ دلم می گیرد وقتی دلت برای اشک های بعضی ها می سوزد برای بعضی ها نه؛ نکند معیارهای تو هم مثل ما بنده ها شده؟! برایت کسانی عزیزترند که ... . حس می کنم هر چقدر برایت اشک بریزم، گریه کنم، فقط خودم را سبک می کنم؛ تازه به خیالم سپردی باقی رفقایت هم محلم نگذارند! می خواهی آدمم کنی؟ تنبیهم کنی؟ تنها راهش همین است؟! اله من! به خودت قسمت می دهم به زندگیم برگرد؛ آرامشی را که همه عمر در کنارت داشتم به من بازگردان؛ بگذار حس کنم هنوز دوستم داری؛ بگذار وجودت را در تک تک لحظه های زندگیم حس کنم. من می خوام با آدما فرق بکنم من می خوام شادی هامو با همه مردم تقسیم بکنم من می خوام شبا تو تنهایی، به حال خودم گریه کنم من نمی خوام تا آدما رو می بینم چهرمو در هم بکشم من نمی خوام به همه بگم "پول ندارم" من نمی خوام بگم "پاهام درد می کنه"، یا اینکه "دخلم کفاف خرجمو نمی ده" من نمی خوام بگم "ماشینم خراب شده"، "به روغن سوزی افتاده"، "باکشم سوراخ شده" من نمی خوام تا آدما رو می بینم داد بزنم "بچه نازنینم مریضه" یا "دلم برای خدا بیامرز پدرم تنگ شده" من نمی خوام تا کسی مشکلی رو برام می گه نمک رو زخمش بپاشم من می خوام تا آدما رو می بینم قاه قاه بخندم می خوام کاری کنم هرکی منو می بینه بگه هیچ غمی تو دنیا نداره بگه دیوونست، الکی خوشه بگه خوش به حالش؛ همه چی واسش فراهمه عوض پول ندارم، بگم خدا مهربونه روزی مونو می رسونه می خوام بگم سلامتم خونمون هم خیلی خوبه می خوام بگم مامانو بابام بهترین های عالمن تو اتوبوس خیلی راحتم شکر خدا ملالی نیست گله و قیل و قالی نیست هرچی که هست لطف خداست شکرخدا، شکرخدا، شکرخدا پ.ن: وقتی توی یکی از دفترهای ســـــال ها پیش خوندمش، گرچه که دلیل نوشتنش رو یادم هست، اما خودم هم نفهمیدم به چه سبکی نوشته بودم!! به دلایلی، زیاد اهل سینما رفتن نیستم. نه اینکه دوست نداشته باشم؛ نه؛ ولی خوب هر فیلمی ارزش سینما رفتن ندارد. اما برای دیدن بعضی فیلم ها بایــــــد به سینما رفت. بایــــــد آمار فیلم را بالا برد. بایــــــد با دیدنش به کارگردانش دست مریزاد گفت. بایــــــد مشت محکمی بر دهان کارگردان های فیلم های سخیف زد. بایــــــد به مسئولین فرهنگی خیلی چیزها را گوش زد کرد. بایــــــد ... پیشنهاد می کنم قلاده های طلا را حتماً ببینید. پس از دیدن فیلم، اگر تمایل داشتید اینجا را هم می توانید بخوانید.
برای همین هم، مدتی ست دارم فکر میکنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم؛ یعنی، راستش، چطور بگویم؟ دلم میخواهد تمام تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو، به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم... یا... نمیدانم... کسی که خیلی خوب است، کسی که واقعاَ حقش است توی قلب خیلی کوچولو و تمیز من خانه داشته باشد.
پدرم میگوید: قلب، مهمان خانه نیست که آدمها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند. قلب، لانهی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد...
قلب، راستش نمیدانم چیست، اما این را میدانم که فقط جای آدمهای خیلی خیلی خوب است ـ برای همیشه ...
خب... بعد از مدتها که فکر کردم، تصمیم گرفتم قلبم را بدهم به مادرم، تمام قلبم را تمام تمامش را بدهم به مادرم، و این کار را هم کردم...
خب معلوم است. من از اول هم باید عقلم میرسید و قلبم را به هر دوتاشان میدادم؛ به پدرم و مادرم.
پس، همین کار را کردم.
بعدش میدانید چطور شد؟ بله، درست است. نگاه کردم و دیدم که بازهم ، توی قلبم، مقداری جای خالی مانده...
برادر بزرگم، خواهر کوچکم، پدر بزرگم، مادر بزرگم، یک دایی مهربان و یک عموی خوش اخلاقم را هم توی قلبم جا دادم...
فکر کردم حالا دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده... این همه آدم، توی قلب به این کوچکی، مگر میشود؟
اما وقتی نگاه کردم،خدا جان! میدانید چی دیدم؟
من وقتی دیدم همهی آدمهای خوب را دارم توی قلبم جا میدهم، سعی کردم این عموی پدرم را هم ببرم توی قلبم و یک گوشه بهش جا بدهم... اما... جا نگرفت... هرچی تلاش کردم جا نگرفت... دلم هم سوخت... اما چکار کنم؟ جا نگرفت دیگر. تقصیر من که نیست حتما تقصیر خودش است. یعنی، راستش، هر وقت که خودش هم، با زحمت و فشار، جا میگرفت، صندوق بزرگ پولهایش بیرون میماند و او، دَوان دَوان از قلبم میآمد بیرون تا صندوق را بردارد... .
افتتاح مجتمع عظیم تجاری «پارمیدا» با سرمایه یک شرکت سوئدی در سال آینده!
نگرانی از مشکلات ترافیکی مجتمع تجاری خلیج فارس/ مصوباتی که نقض شد
ها! اضطراب، عادت مرغ مهاجر است
می گوید« از نشاط جهان دلگرفته ام
یک تـــکه از غم تو برایم جواهر است!»
هی می رود می آید، هی غصه می خورد
از اینکه تو نخواهی اش، آشفته خاطر است!
با اینهمه خوش است که شاید بخواهی و...
این سال آخری همه دیدند زائر است!
پلک اش که گرم می شود این گوشه ی حرم
بازار خط و ساحت خال تو دایر است
تو دلبرانه می گذری، از دل نسیم
دل آهوانه، گمشده ی این مناظر است!
ذوقی که ریخته است در آواز کائنات
یک گوشه از ترانهگی روح شاعر است!
روحی که شرحه شرحه تو را چرخ می زند
روحی که رنج دیده ی بغضی معاصر است
وا کرد پلک و دید کنار ضریح توست
آغاز عاشقیش همین بیت آخر است

متن بوده یا معر(شعر)!! ولی حرفایی که پشت این کلمات خوابیده بود رو دوست داشتم و دلم نیومد اینجا نذارمش. هیچ دخل و تصرفی هم اعم از حذف یا ویرایش یا چیزای دیگه انجام ندادم که زیر دین نویسنده!! نباشم!
ببشخین دیگه اینم یه مدلشه.

پدربزرگ پاسخ داد: درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی!
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید:
- اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !
پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی:
صفت دوم: باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر. پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.
صفت سوم: مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.
صفت چهارم: چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.
و سر انجام پنجمین صفت: همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی.
