دیار یار

تو به من خندیدی

و نمی دانستی من به چه دلهره

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاکگریه

و تو رفتی و هنوز

سالها ست که در گوش من

آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

 و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت؟سوال

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۳ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ توسط آب حیات نظرات () |