دیار یار
به نام خودش سلام خیلی ناراحت بود.از همه چی وهمه کس ناامید بود.میگفت همه پسرها همین جورند.همشون عقلشون تو چشمشونه
.همشون از یه کرباسن .گفتم چیه ؟چی شده مگه؟چرا اینقده دلت پره.گفت سه سال پیش اوایلی که یاد گرفته بودم چه جوری چت کنم رفتم تو چت روم.من که همش از دین وایمون حرف می زدم وهر چی می گفتن یه جوری ربطش می دادم به دین ،همشون دیدن ما مالش نیستیم .فقط یکیشون خوشش اومد . می گفت من برا این چت کردم که هم یاد بگیرم هم خوش باشم اما این پسره جدی گرفت.قرار شد بازم یه دفعه دیگه بیایم.تموم حرفامون مذهبی بود اصلا خاکی نرفتیم.یواش یواش منم ازش بدم نیومد.حدودا دو هفته ای یکبار با هم صحبت می کردیم .من کنکور داشتم نمی تونستم ادامه بدم.یه دفعه همه چیو خراب کردم.گفتم من فهمیدم چت کردن گناه داره .دلبستگی میاره علاقه می یاره.دیگه خداحافظ .تو را به خیر مرا به سلامت
.ارتباطمون قطع شد .تا این که من کنکور دادم ورفتم دانشگاه.یه مدت هی اف میذاشت که کارتون دارم .محلش نذاشتم.تا آخر یه دفعه باهاش حرف زدم .می گفت می خوام ببینمت.گفتم ما مال این حرفا نیستیم.چی چیو بریم کافی شاپ
.گفت می خوام خواستگاری کنم
.گفتم بیاین خونمون اگه راست می گید.گفت باشه حرفی نیست.شماره می خواست .من ازش میخندیدم .اصلا حرفاشو باور نمی کردم ومی گفتم همش الکیه.یه یک سالی التماس می کرد.هر دفعه دنبال یه نخود سیاهی می فرستادمش.می گفتم برو شماره فلان شخصیت رو گیر بیار ببین نظر اون چیه. تا اینکه دیدم نه جدی می گه.با اصرار والتماس راضیم کرد بیاد دانشگاه منو ببینه.بعد از سه سال که همش دم از عشق وعلاقه به عقاید وایمان من میزد
گفت میام دانشگاتون .منم که باور نمی کردم از یه شهر دیگه بیاد منو ببینه گفتم اگه راست می گی بیا ولی من اصلا نمی شناسمت اصلا هم باهات صحبت نمی کنم.دو سه هفته گذشت.یه روز دیدم یکی از بچه ها داره منو نشون یکی میده .اول نفهمیدم بعد یهو متوجه شدم .منم سریع رفتم پایین.به قول خودش فرار کردم .شاید یه نظرم منو ندید.باورم شده بود که واقعا راست میگه.صد بار گفته بودم آخرش جواب من منفی هست .خودشم می دونست اما الکی اصرار میکرد.منتظر آفش بودم تا اینکه اتفاقی هر دو مون آن شدیم.دیدم با همیشه فرق داره .کلی مقدمه چینی کرد که من خیلی مشکل پسندم وحتی برا يه کفش خريدن کلی می گردم .بايد يکی باشه که هيچ جاش نلنگه و آخرشم گفت قیافه من به دلش ننشسته(البته فکر کنم ایشون یه کم بد سلیقه بودن
)می گفت اصلا فکر نکرد من یه دخترم یه دفعه گفت خوشش نیومده خوب که منو یه لحظه بیشتر ندید.می گفت حالا همه اینا به درک این که3سال وقت گذاشتم.دل گذاشتم.دلمو شکست.هر چند که من هنوزم نظرم منفی بود ولی نباید این جوری به من می گفت
.ای عاشق دروغ گو
.اخرش میدونی چی گفت.آخرش می گه اون خانمی که من باهاشون صحبت کردم که شما رو نشون من بدن خیلی به دلم نشسته .ای کاش شما بودین ولی حالا که نیستین می شه بگید ازدواج کردن یا نه
؟
