دیار یار
یک هفته از برگشتنت میگذرد.اینقدر دور وبرت شلوغ است که حتی مجال پیدا نمیکنی بغضت را خالی کنی.دلت بد جور تنگ شده است .تک تک لحظات را دوباره بیاد می آوری .
سفررا با نماز مغرب عشا در حرم حضرت سید علا الدین حسین(ع) شروع می کنی.اشک ها وگریه های پشت سر اتوبوس بد جوری آتشت میزند.راه می افتی.اول به شلمچه می رسی. کجایید ای شهیدان خدایی...باید از آنجا بگذری تا ظرفیتت بدهند که کربلایی شوی.به مرز میرسی. هنوز هم باورت نمی شود.از مرز که میگذری همه چیز عوض میشود.مداح میخواند و اشک هایت را لب مرز به ودیعه میگذاری.از امام رضا (ع)تشکر میکنی وراهی میشوی.
وقتی به دروازه نجف میرسی غروب آفتاب است. تا حالا فقط یک امام را دیده ای. تا حالا فقط طعم ومزه امام رئوف(ع) را چشیده ای.خیلی دوست داری ایوان نجف را ببینی.دسته جمعی راهی میشوی.چشمت به گنبد که می افتد اشک امانت نمی دهد.باورت نمیشود. امام علی(ع) است .مظلومیتش را با تمام وجود احساس میکنی . نماز مغرب وعشایت را گر چه دیر ولی در صحنش میخوانی.میروی تا ایوانی را که تعریف صفایش را شنیده ای از نزدیک ببینی.وااااااای.دلت نمی خواهد از فاطمه(س) آنجا سخنی به میان آوری. فکر میکنی نباید به زخم اقا نمک بپاشی . ولی ولی مداح از در و دیوار می گوید از کوچه ها....
می روی برای دیدن ضریحش.وای انگار پس از سالها بابایت را دیده ای .چه حالی دارد.آقای مهربانی است .ضریحش را که در آغوش میگیری گریه حتی امان حرف زدن هم به تو نمیدهد.تک تک دل های در کوله بارت را بیاد می آوری.
انگور های روی ضریح فکرت را مشغول میکند.فلسفه اش چیست؟چرا انگور؟دیر وقت است فرصتت تمام میشود.چراغ ها را کم کم خاموش میکنند وتو تازه بابایت راپیدا کردی.تاریک روشن حرم تو را به یاد روزهای عمرت می اندازد.فقط چراغ های درون ضریح روشن است . هر کار میکنی اسم فاطمه(س) را نیاوری نمی شود .همه اش به فاطمه(س) قسمش میدهی. به زور بیرون می روی.جلو ایوان هر کسی گوشه ای دم گرفته.دوست داری همه چیزت را بدهی ولی بمانی اما باید بروی.
به کوفه می روی.همان کوفه ای که ...کوفیا خیلی نامردن. خانه امام را نشانت میدهند .اتاق امام حسن(ع) امام حسین(ع) .محل غسل .عزاداری آنجا مثل شب بیست ویکم میشود.علی علی علی علی..........
به مسجد کوفه میروی. مقام حضرت ابراهیم مقام حضرت نوح مقام .........هی نماز میخوانی هی دعا پشت سر نماز.خودت هم نمیدانی چند رکعت نماز خواندی.کاش هیچ وقت دیگر هم نمیدانستی .کاش هیچ وقت اعمالت رانمی شمردی.کاش همه عمرت نماز می خواندی کاش دعا....
یکی دو مقام می ماند به شبستان میروی تا نماز مغرب وعشایت را بخوانی .صدای امام جماعت برایت آشناست. اعتکاف. آقای انجوی امیری.شاید کربلایت را از اعتکاف گرفتی.مناجات حضرت امیر در مسجد کوفه پایان اعمال مسجد کوفه است.مولای یا مولای .وااااای.انت المولی وانا العبد و هل یرحم العبد الا المولی...
شب شهادت امام باقر است.امام مظلومی که هیچ وقت در شام شهادتش زائری نداشته .مظلومیتی راکه از علی به ارث برده .علی را در همین محراب.....یا علی.شاید هم کربلایت را از قدر گرفتی. با زیارت قبرحضرت مسلم که دو سه روز تا شهادتش مانده ومختارثقفی از مسجد بیرون می آیی.احساس میکنی پرنده شده ای.هر چند سعی داری نخندی اما خنده را بر لبانت جاری میکنند.
فردا صبح نوبت مسجد سهله هست .آنجا هم باید نماز بخوانی.مقام حضرت صاحب الزمان.........همه چیز به آقا ختم میشود بایدآقا بیاید.اگر آقا بیاید....تو که آخر گره رو وا میکنی پس چرا امروزو فردا میکنی...
ظهر است باید بروی حرم حضرت علی برای نماز ظهر و برای وداعیه .نه نه.دل نمی کنی.باز هم به زور باید بروی .از بابا اجازه زیارت پسران را میگیری وفقط به همین امید راضی می شوی بروی.سخت است.اینجا دلت خوش است که به کربلا می روی اما وداعیه کربلا دلت به چه خوش باشد؟
دوباره کوله بار را میبندی و راهی میشوی
کربلا.......
