دیار یار
گاو ماما ميکرد.گوسفند بع بع ديروز که حسنک با کبری چت ميکرد کبری گفت: تصميم بزرگی گرفته است .کبری تصميم داشت حسنک را رها کند وديگر با او چت نکند او هميشه پای کامپيوترش نشسته بود وچت ميکرد .پتروس ديد که سد سوراخ شده اما انگشت او درد ميکرد برای مراسم دفن او کبری تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود .اما کوه روی ريل ريزش کرده بود .ريز علی ديد که کوه ريزش کرده اما حوصله نداشت .ريز علی سردش بود ودلش نمی خواست لباسش را درآورد اما ريز علی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت وکور بود.الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ريز علی اما او از چوپان دروغگو گله ندارد .چون دنيای ما خيلی چوپان دروغگو دارد به نقل از نمی دونم کجا؟ ....راهی کربلا میشوی.آنهایی که سفر اولشان نیست از دور دنبال گنبد عباس (ع) میگردند وتو همه چیز برایت جدید است. همه عمرت منتظر چنین روزی بودی. بر مشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا. پایت به کربلا می رسد. به سمت هتل که می روی سمت راستت گنبد ابالفضل(ع) هست .
شب دسته جمعی راهی حرم میشوی و چه راه قشنگی است. گنبد خوشکل آقات پرچم سرخ و چراغانی هایی که چشمت را خیره میکند .هنوز اشکت جاری نشده . اما حال وهوای بقیه دیدنی است. کفشت را به کفش داری می سپاری و از باب القبله وارد میشوی وااای .عجب ایوانی. از کنار پرده ایوان گوشه ضریح پیداست. پله ها را یکی یکی پایین میآیی. اشک های پدر که روی پله ها نشسته آرام آرام روی زائر کوچولوی کاروان می ریزد.
نماز جماعت را در صحن میخوانی و بعد رو به روی گنبد وایوان می نشینی.
به دل میگم غصه نخور غصه نخور ابوفاضل مهربونه یه روزی این قدم ها رو به کربلا می رسونه
به داخل حرم میروی چشم هایت را میبندی ووقتی باز میکنی ضریح عباس جلو چشمانت هست .عجب صفایی داره ضریح خوشکل آقام ابالفضل .بغضت میترکد .مفاتیح را باز میکنی.زیارت حضرت عباس ومی رسی به جایی که باید ضریح راببوسی اما هنوز به خودت اجازه نمیدهی. میروی پشت سر به دیواری تکیه میدهی وبا اقا خلوت میکنی .حس حرم اقا برایت غریب نیست .با اقا سریع ارتباط برقرار میکنی .شاید شبیه امام رضایت هست .آرام می شوی وکم کم جلو میروی و ضریح را در اغوش میگیری.ابالفضل عشقت منو دیوونه کرده.
دیر وقت است باید بروی .از حرم که بیرون می آیی می گویند پشت سرت بین الحرمین است وتو نگاه نمیکنی که مشتاق تر شوی.
برای نماز صبح به حرم ارباب می روی.بازهم روبه روی ایوان می نشینی. اما این بار نه اشکی ونه درک وفهمی.فقط نگاه میکنی.خیلی حس غریبی است .حتی احساس خواب آلودی میکنی.عصبی می شوی و از خودت بدت می آید .می خواهند بروند خیمه گاه و تل و... وتو بغض میکنی ونمی خواهی بروی اما با اصرار تو را می برند. از این به بعد حتی نمیتوانی حرف هم بزنی.بغض راه گلویت را میگیرد و احساس خفگی میکنی.از درون آتش گرفتی اما ظاهرا آرامی. برای دیدن تل زینبیه باید از پله ها بالا بروی .برای رفتن به حرم هم که باید از پله ها پایین می رفتی .این یعنی زینب از آن بالا ........نوبت به خیمه گاه میرسد وکم کم گوشه چشمت خیس می شود فضا برایت خیلی سنگین است .مقاتلی که قبلا شنیده ای یکی یکی یادت میآید ومی دانی اینجا همان جاست .جا دارد خودت را بکشی اما...
کف العباس جگرت را آتش می زند. ولله ان قطعتموا یمینی انی احامی ابدا عن دینی
ظهر نماز جماعت را در مقام امام صادق میخوانی .مقام امام زمان هم همان نزدیکی است .بعد به علقمه میروی.آب فرات.برعکس همه آب ها اصلا زیبا نیست .چون همان آبی است که..... به دریا پا نهاد وتشنه لب بیرون شد از دریا فتوت بین جوانمردی نگرغیرت تماشا کن
بعد می روی مقام علی اکبرو بعد علی اصغر. چقدر مقام دارد این کربلا.
مشهد که میروی فقط یک حرم است با یک امام .هر چند روزی هم که بمانی باز هم وقتی می خواهی برگردی میگویی چه کم بود. چه برسد به کربلا .این همه مقام باید برای هر کدامشان ساعت ها وقت بگذاری ولی حیف که مجبوری به چند دقیقه قناعت کنی .
عصر هر چند که آمادگی اش را نداری اما وارد حرم می شوی چشمت به ضریح می افتد .بالای سر هستی .جمعیت تو را به سمت جلو میبرد .اما دستت نمی رسد بر می گردی وخود را روی ضریح حبیب بن مظاهر می اندازی وخود را آرام میکنی .دعای شب عرفه را اتفاقی دو بار میخوانی.یک بار حرم امام حسین وبار دیگر حرم حضرت عباس. حکما حکمتی دارد.
ظهر عرفه بین الحرمین غوغاست .گوشه ای می یابی ونماز ظهر وعصر را میخوانی.سرت را به سمت راست میچرخانی حرم ارباب است سمت چپ را که نگاه می کنی حرم سقاست.می مانی گردنت را به کدام طرف بچرخانی.از هیچ کدام دل نمیکنی.بین الحرمین وحرم آقام حسین وحرم آقام ابالفضل.
شب جمعه میشود.شب عید قربان وتو می خواهی تا صبح با آقا باشی .میدانی مادرش آنجاست.جدش پدرش همه آنجایند .اما باز هم تو آرامی .اشکت را از تو میگیرند .شاید نباید بفهمی چه خبر است. شاید هم لیاقتش را نداری حتی زبانت هم گنگ میشود. فقط بی اختیار به این طرف وآن طرف می روی . به سمت عزاداران میروی. همه جمعیت دارند گریه میکنند وتو به آنها حسودی میکنی.حتی نمی توانی با آقا حرف بزنی.آتش میگیری.می روی به گنبد خیره میشوی.آرام نمیگیری.میروی حرم عباس ودوباره برمیگردی .چند خطی زيارت ناحیه میخوانی اما ادامه نمی دهی .سراغ جامعه کبیره می روی اما آن هم به پایان نمیرسد.انگار قفل کرده ای .دیوانه میشوی .این بار از خودت متنفر میشوی .از اینکه این قدر بی لیاقتی.
ظهر روز عید باران می آید .مثل همیشه مردد میمانی که سمت راست را انتخاب کنی یا سمت چپ.این بار حرم عباس را انتخاب میکنی .همه جا خیس است .همه فرشها را جمع کرده اند .جوراب هایت کاملا خیس میشود و احساس خوشایندی داری.واقعا دریای رحمت میشود.
وآن شب؛ شب یلداست.یلدای با امام حسین عجب حالی دارد.نیمه شب بلند میشوی ومیروی حرم .شش گوشه حرم دست خانم هاست.نمیدانی چطور خودت را به ضریح برسانی .بی اختیار به سمت پایین پا میروی واول علی اکبر را زیارت میکنی.دست در شش گوشه اش می اندازی .انگار باید پله پله جلو بروی .اول حبیب بعد علی اکبر.ظرفیتت که بیشتر شد آن موقع اجازه داری آقا را زیارت کنی .این جا امام حسین همان امام حسین از راه دور میشود.دیگر آن عظمت شب قبل اذیتت نمی کند.گویی راه بغضت باز شده.نمیدانی چه کنی وچگونه بهترین استفاده رابکنی .می آیی بالای سر تحت قبه.میدانی هر حاجتی که بخواهی مستجاب میشود .باید چیزی بخواهی که بعدا پشیمان نشوی.سنگ قرمز بالای سر را میبوسی.سر در پنجره های ضریح که میکنی همان بویی که فقط تعریفش را شنیده بودی استشمام میکنی .شاید شبیه بوی سیب است.عجب شب یلدایی...
ظهر روز آخر بعد از نماز ظهر وداعیه حرم عباس است. .مداح از رقیه میخواند.عمو گوشوارمو کرده غارت عدو....
عصر تنها میروی حرم امام حسین. می دانی بعد از نماز مغرب و عشا وداعیه هست .اما تو تازه انس گرفتی تازه دوست شدی.جلو یکی از اتاقک های رو به روی گنبد در یک گوشه می نشینی.گنبد بسیار نزدیک است .یا حسین روی پرچم کاملا مشخص است آفتاب غروب روی گنبد افتاده وعجب حالی دارد.نا خود آگاه بلند میشوی وراه میافتی.می روی به سمت پشت حرم آرام آرام در صحن قدم میزنی. دری را میبینی که همه وارد میشوند .به خیالت یکی از در هایی است که به حرم راه دارد.وارد میشوی .جلو میروی.یک راه باریکی است یک ضریحی است و درون ضریح لامپ قرمز روشن است .برق میرود وپس از چند ثانیه میاید .ضریح را می بوسی وسریع بیرون میآیی. می پرسی اینجا کجاست ومی گویند قتلگاه.واااااای همان جایی که اصلا نمیخواستی وارد شوی.چرا ؟تو که آن گوشه نشسته بودی .چرا امدی اینجا.بی اختیار به سمت تل زینبیه میدوی.از پله ها بالا می آیی .پشت سرت تل هست و رو به رویت قتلگاه.نمیدانی چرا تو را آنجا بردند .شاید ...شاید برای اینکه اسم زینب که می آید بتوانی تجسم کنی زینب ..........
پس از نماز مداح زیارت ناحیه میخواند وتو این بار نمیتوانی جلو گریه ات را بگیری.آرام نمیشوی. همه می روند وتو هم چنان میمانی.باید هم دل نکنی.به چه امیدی بروی؟تازه مزه حرم آقا زیر زبانت رفته .اما باز هم بزور میروی.تمام بین الحرمین را اشک میریزی . اینجا که ز هر سو سخن از عشق نوشته است بین الحرمین است خیابان بهشت است نیمه شب دارند حرم را جارو میکنند.تمام زائران یک از یک مشتاق ترند تا جارو را از هم بگیرند.می خواهند خانه ارباب را جارو کنند. و همه چیز با نماز صبح حرم عباس(ع) پایان می یابد .اما نه. تازه شروع میشود.برمیگردی. ز کربلا اومدم این دل جا مونده تو حرمش قرار دل زکفم برده غبار رو حرمش بر می گردی وبرای تک تک لحظاتت اشک میریزی .برای آن زمانی که حال پیدا کردی وبرای وقتی بی حال بودی.برای تمام مکان هایی که پا گذاشتی .برای تمام مصیبت ها.به خصوص اگر چیزی به محرم نمانده باشد.این بار محرم اسم کربلا که میآید یک جور دیگر میشوی و با تمام وجود دعا میکنی: اللهم ارزقنا زیاره الحسین فی الدنیا وشفاعه الحسین فی الاخره
ميکرد.سگ واق واق ميکرد وهمه با هم فرياد ميزدند حسنک کجايی...؟ شب شده است اما حسنک به خانه نيامده است.حسنک مدت های زيادی است که به خانه نمی آيد
.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين وتی شرت های تنگ به تن ميکند.او هر روز صبح به جای غذا دادن به حيوانات جلوی آينه به موهای خود ژل ميزند. موهای حسنک ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهای خود گلت ميزند
.
چون او با پتروس چت ميکرد.
. چون زياد چت کرده بود .او نميدانست که سد تا چند لحظه دیگر ميشکند.پتروس در همان حال چت کردن غرق شد
.
.ريزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد.کبری ومسافران قطار مردند
.
مهمان ناخوانده ندارد.او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سير کند.او در خانه تخم مرغ وپنير دارد. اما گوشت ندارد
.او کلاس بالايی دارد.او فاميل های پولدار دارد.او آخرين بار که گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت
.
.به همين دليل است که ديگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.

