دیار یار

یادت هست.انگار همین دیروز بود .شهریور 83.مشهد بودی.بعد از نماز ظهر از حرم زدی بیرون.آن موقع ها  هنوز از این ماسماسک ها در جیب همه نبود.رفتی مخابرات .زنگ زدی به مامان.خوشحال بودند.تو قبول شده بودی. فلسفه روزانه دانشگاه شیراز و حقوق دانشگاه آزاد شیراز . وتو بیش از آنکه خوشحال باشی مات و مبهوت شدی .نفهمیدی چگونه خودت را به حسینیه رساندی.دو سه روز طول کشید تا تصمیمت را بگیری.از خیلی ها هم مشورت کردی.یادت هست از او که مشورت کردی بهت گفت: اگه قول میدی بری دانشگاه آزاد جو نگیردت و خودت رو حفظ کنی برو حقوق.خیلی ها هم میگفتند معلوم است .اصلا قابل مقایسه نیست.شک کردن ندارد.استخاره هم کردی(مثل همیشه).بالاخره زنگ زدی شیراز وگفتی میری حقوق.حتی پس از ماهها هم یه عده سرزنشت میکردند.یادش بخیر اولین کتاب را از کتابفروشی امام رضا(ع)گرفتی (قانون اساسی).و هیچ گاه از تصمیمی که گرفتی پشیمان نشدی.الحمدلله

اکنون اسفند86 است .همه چیز تمام شده.دوران دانشجویی ات را پشت سر گذاشتی و  فارغ التحصیل شده ای. از این کلمه اصلا خوشت نمی آید. به نظرت وقتی فارغ التحصیل میشوی که بمیری.اینجا ابتدای راهی تازه است.بسم الله بگو و شروع کن ...

نوشته شده در شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٦ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ توسط آب حیات نظرات () |