دیار یار

نفیسه حامله است .میگوید پسر است.علی میخواهد اسمش را مهدی بگذارد.

 

بچه رضا هم بدنیا آمد.شبیه فاطمه شده .اسمش را گذاشتند لئیا.

 

حانیه دارد دندان در می آورد.امیر میگوید تب دارد .مریم میگوید شب ها نمی خوابد.

.

.

.

.

فاطمه 20 سال دارد.مجرد است .این را شنیده است :

 

مردی از امام صادق (ع) پرسید برای تربیت فرزندم از کی باید اقدام کنم؟امام فرمودند از 20سال قبل از تولد او.

 

نگران است.بچه اش.تربیتش.

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٦ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ توسط آب حیات نظرات () |

نمی دونم چرا این جوری شدم؟این چه وضعیه ؟چه اخلاقیه؟همش دلم گرفته .دیگه گریه هم آرومم نمیکنه.یه بغضی گلوم رو فشار میده.حوصله  هیچ کسی رو ندارم حتی خودم.دیگه حتی حوصله حرف زدن هم ندارم.همه چی آزارم میده.همش منتظر یه اتفاقم.شاید افسردگی گرفتم شاید هم مراحل اولیه جنونه.مهم نیست.

دلم خیلی تنگه خیلی.از خودم از گناهام خسته شدم.می خوام برم .کاش میشد تواین ایام باشه .دیشب خواب خدا بیامرز  ....رو دیدم .

تو هفته حالم خراب بود.دیگه چه برسه به امروز که جمعه است:

شاید این جمعه بیاید شاید...

نوشته شده در جمعه ٤ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ توسط آب حیات نظرات () |