دیار یار
باز دوباره چرا فیلت یاد هندوستان کرده الکی هم هی این دلت بهانه نگیرد .تو را همین دل بدبخت کرده است.همین دل است که روسیاهت کرده، که آبرویت را برده، که دیگر حنایت پیش هیچ کس رنگی ندارد.دیدی هر چه زور زدی بروی مکه راهت ندادند، حالا هم زور بزن بروی کربلا هه هه ولم کن .خودت را گول بزن.کربلا نرفته ادا در بیاورم؟اسم کربلا که می آید دلم آتش میگیرد.من نه بازمانده ام، نه جامانده ،نه عقب مانده. من وامانده ام لابد صاحبخانه از تو خوشش نمی آید حالا هی در بزن. یارو را در ده راه نمی دهند احوال خانه کدخدا را میپرسد. عیبی ندارد.این بار هم میروند و من می مانم با یک زخم.یک مدتی که گذشت روی زخمم التیام میابد ولی اعماقش ...مهم نیست .بگذار برای همیشه زخم بماند گاهی هم چرک کند .مهم نیست.(اینم بمونه دم دمای غروب روز آخر هر چی با این معده خالی که سر وصداش واسمون اعصاب ، مصاب نذاشته بود دست وپنجه نرم کردیم که از خیر افطاری بگذره راضی نشد که نشد دو سه تا لقمه که خوردیم هر کاری کردیم که از خیر بقیش بگذره بازم نشد.جاتون خالی تا آخرش خوردیم وآبمیوه اش هم کردیم پشتش احساس شدید قبولی اعتکاف داشتیم...... البته بدلیل اینکه جلو این زبان یا بهتر بگوییم قلممان را نمی توانیم بگیریم این راه هم تبدیل به یک راه سوخته شد
؟چرا دوباره بهانه می گیری؟باز هم راهت نمی دهند وتو از رو نمی روی و التماس می کنی؟بابا بیخیال شو.زمین وزمان را به کربلا ربط میدهی که چی؟خوب حتما خون بقیه از تو رنگین تر است
.خودت که بهتر می دانی میخواهی بروی کربلا که باز هم برگردی وروز از نو و روزی از نو.همون آدم همیشگی؟هه هه
اگه آدم بودی که....
آن سال هم به هر دری زدی که بروی نشد. روز بیستم ماه رمضان سال 82 تو اون شلوغی تو اداره گذرنامه چه کار میکردی؟میخواستی پاسپورت بگیری بگذاری گوشه ی کشوی میزت؟می خواستی برایت آینه دق بشود؟می خواستی هر وقت نگاهش میکنی بیاد کربلای نرفته ات بیافتی؟یا بیاد گریه های پشت سر اتو بوس ها؟بس است .ولش کن. اگر راست میگویی کربلایی باش ،کل ارض کربلا، کربلایی زندگی کن و قبره فی قلوب من والاه ،کربلایی رفتار کن.
درمانده ام
. باید برایم امن یجیب بخوانند.میفهمی؟نه نه.......کاشکی اینقدر این دل لعنتی بهم دروغ نمیگفت .کاش الکی امیدوارم نمیکرد کاش.....
).فقط ...دیگر چه میگویی؟فقط می ترسم
.اگر مردم .بر دلم ترسم بماند.......
.بیچاره به دست وپامون افتاده بود که با هر چی شده پرش کنیم.انگار نه انگار قرار بوداین سه روز آدم بشه
.خلاصه نمازآخر که تموم شد آدمایی که اختیار شکمشون رو داشتن افطاری رو می گرفتن و میرفتن تا بلکه زودتر از مسجد خارج بشن
. آدمای مثل ما هم حالا بخورو کی نخور
.خوراک مائده که نبود ، مائده بهشتی بود
.
.اون موقع تازه عقل به سرمون زد که واای چه جوری تو این جمعیت بریم بیرون.
ولی خوب ازاون جایی که از قدیم گفتن که در ناامیدی بسی امید است یکی از بچه ها رو دیدیم که او هم به درد ما مبتلا بود.بعضی ها می آن تو این سه روز از خدا یه عقل ناقابل میگیرن ولی انگار همه چی گرفتن
.گفت تنها راه حلی که هست اینه که از در پشتی بریم بیرون.ما هم خوشحال به خیال اینکه در باز هست ومخصوص خواص یعنی امثال ما
گفتیم وااای چه خوب برییییییییم.خندید وگفت البته از بین میله ها.یه سطل آب سرد ریختن رومون
.ولی باز هم چون سرمون درد میکنه واسه این جور کارا گفتیم بریم واسه معاینه محل.اولین مرحله امتحان هیکلمان بود که ببینیم از بین میله ها رد میشود یا نه و از آنجایی که خدا همیشه به ما موهبت های فراوانی داشته و جثه مان را ریزه میزه آفریده
این مرحله به خوبی پیش رفت.و اما مشکل اساسی وسایلمان بود که عمرا رد میشد.ولی باز هم از آنجایی که مثل بعضی ها یک سبد پیک نیک با تمام لوازم و وسایل آشپزخانه همراهمان نبود واز خیربالش وپتو وانواع وسایل راحتی و آسایش گذشته بودیم
. مابودیم و یک ساک پر از لباسهای کثیف با عطر دل انگیز....
.باز هم خدا اجر بدهد به بعضی ها که این مغزرا آک بند نگه نمی دارند .پیشنهاد شد وسایلمان را خالی کنیم و بدهیم آن طرف وبعد دوباره پر کنیم.
لباسهای کثیف رو ریختیم بیرون وساک خالی شد ورد شد .خودمان هم رد شدیم
.عجب عملیاتی بود.عملیات اعتکاف4
.اون هم از نوع انتحاری. خلاصه کلی خندیدیم
و وقتی رفتیم اون طرف میله ها، توی کوچه، از شادی در پوست خود نمی گنجیدیم.فکرش را بکن این همه جمعیت رادور زدیم
. 
وباید یک فکر دیگری برای سال آینده بکنیم چون احتمالا از 10متری اون باب نجات
انتظامات ،حکومت نظامی اعلام میکنن.

