دیار یار
احساس سبکی میکنم یا احساس بزرگی یا آرامش یا مخلوطی از این حس ها.هر چی هست حس جدیدیه.دلم میخواد ساعت ها فکر کنم به خودم ،به زندگیم، به روشم، به هدفم، وبه اونهایی که رفتند. هی دنیا......... شهید حسین جوان متولد 1346 آبادان.شهید امدادگری که در7 محرم بدنیا میاد(واسه همینم اسمش رو حسین میذارن)و در 17 سالگی به جبهه میره و در 19 سالگی در سال 65 به شهادت میرسه .دیدار امروز صبح با خانوادش برام تازگی داشت . مادرش میگفت :برای حسین اصلا ناراحت نیستم. تمام ناراحتیم برای غلام پسر بزرگم هست. وقتی به گلزار میرم حسین حداقل یه قبری داره ولی غلام...عکسش رو بالای قبر پدرش که 3 سال پیش فوت شدن زدیم .بهش میگم غلام عکست اینجاست خودت کجایی؟هنوز اسیری یا شهید شدی؟ و من 19 سالگی ام را مدتی است پشت سر گذاشته ام اما ...دلم میخواهد گریه کنم نه برای آن مادر پیر ونه برای بلبلی که در همون لحظه ی شهادت حسین اونم در خونه شون خفه میشه. دلم میخواد برای خودم گریه کنم برای خودم که دارم دست وپا میزنم دارم خفه میشم. باید به گلزار برم.باید برم سر قبرش باهاش صحبت کنم .میگفت قبرش نزدیکای قبر شهید دوران هست . هر چقدر آنها خوشحال شدند من ناراحت شدم.من الان کجام؟دارم تو میدون جنگ می جنگم ؟تو جبهه ام؟تو راه جبهه ام؟یااا ...... وچقدر راحت خود را به دنیا مشغول کردیم ودغدغه های کوچکمان را آنقدر بزرگ کردیم تا مبادا خبری بیابیم تا مبادا بفهمیم وخدای ناکرده دل آزرده شویم. ناراحت شویم و لحظه ای از خوشی دنیایمان کم شود.هی.......
