دیار یار
نمی توانستم بنویسم اما باید می نوشتم. آن شب مثل همیشه آمدیم جای همیشگی بشینیم دیدیم موکتش خیلی کثیفه .هممون گفتیم بابا موکت نو جلو انداختن قالی هست ما بازم اینجا بشینیم؟ ولی بازم دل نکندیم. پاتوقمان فاصله حدود یکی دو متری پشت معراج شهدا بود کنار دیوار.قطعه های یک ضریحی که بچه ها ساخته بودن کنار دیوار بود.آذر همیشه به اون دیوار تکیه می داد.ما هم رو به قبله نشستیم.خیلی از بچه ها هی اومدن سلام علیک کردن ورفتن.مناجات آقا سید که تموم شد یکی از بچه ها خداحافظی کرد ورفت .یکی دیگه اومد .آذر اومد کتابش رو بهش بده نشست پیش من. شوخی کردیم .دیدم مجلس حال داره یه کم خودم رو کشیدم عقب.با هم گفتیم ایول به مشبک ضریحت خوند. چادرم رو کشیدم رو سرم .سرم رو گذاشتم رو زانوم.دیگه هیچی نفهمیدم.نمی دونم برق می گرفتم یا موج انفجاربود.همه جیغ می زدن.همه جا سیاه بود.هیچی یادم نمی یاد تا وقتی چشم باز کردم دیدم همه دارن می دون.من زیر ضریح بودم و دیوار ریخته بود روی ضریح.بچه ها هم رو پام افتاده بودن.به سختی دست انداختم توی شبکه های ضریح هلش دادم خودم رو کشیدم بیرون.همه جا دود بود. بلند شدم هر چی زور میزدم ضریح رو از روی آذر وفاطمه بردارم زورم نمیرسید .دیدم پسر ها دارن میان .فقط جیغ می کشیدم تو رو خدا اینا رواز رو بچه ها بردارین .کمک کردن .همه دیگه رفته بودن بیرون . ما سه تا بودیم ودو تا دختر که پر از خون بودن جلومون بودن .گشتم از اون طرف تر یه چادری پیدا کردم انداختم سرم.حالم خوب بود حتی میخواستم به بچه ها کمک کنم. فاطمه میگفت دیدین شهید نشدیم..سر آذر رو پام بود که یهو حسین رو دیدم .داد می زدم صداش میکردم .لباسش پر خون بود شونه ها وسرش.هر چی میگفت به خدا خون خودم نیست مجروح بلند کردم باورم نمیشد.گفت اصلا بچه ها رو تکون ندین تا اورژانس بیاد.گوشیش رو داد .زنگ زدم داداشم گفتم من وحسین حالمون خوبه.چند تا از بچه ها اومده بودن کمک.موبایل آذر رو پیدا کردن بهش دادن.موبایل من زیر آوار بود. یه ژاکت سفید آبی تو مشهد داده بودم به یکی از بچه ها اون شب برام آورده بود.دختره اون رواز زیر بلوک ها میکشید بیرون گفت اینجا نشسته بودی گفتم آره . یک متری با ما فاصله داشت.من که یادم نمی یاد نمی دونم چه جوری اونجا بودم ولی یکی از بچه ها میگه احتمالاداشتیم فرار میکردیم و الا دیواره حتما خورده بود تو سرمون.از اون به بعد حالم بد شد دست هام پاهام یهو بی حس میشد.کمرم...دو نفر من رو آوردن بیرون. داشتم رو شیشه ها می رفتم که یکی کفش گذاشت جلو پام.بگذریم از اینکه چه جوری رسیدم بیرون و چند بار هرجا شد خوابوندنم.با یه ماشین بردنم خونه دایی یکی از بچه ها که اون طرف آقایی بود.اونجا برام اورژانس اومد .همراش نرفتم تا اینکه خونواده رسیدن.بردنم فرهمندفر .عکس گرفتن.شکستگی نداشتم.نزدیک دوی شب بود که اومدیم خونه.بچه ها زنگ زدن که آذر وفاطمه هر دوشکستگی داشتن ولی خوبن.خیلی نگذشته بود که خبر شهادت شهید مهدوی رو بهم دادن.تا صبح گریه میکردم اما دلم خوش بود حداقل فرداش عزای عمومی میگیرن .حداقل با هامون همدردی میکنن.و....بعد از نماز صبح یک ساعتی خوابم برد با صدای رادیو از خواب پاشدم میگفت 10 نفر کشته؟؟؟؟؟خدای من.چراااااااااا؟تاکید داشتن بمب نبوده!!!!!.چی بگم؟گفتنی ها رو بچه ها گفتن.داغ خود حادثه یک طرف اینم که اینا دارن این جوری میکنن یه طرف.دارم دیوونه میشم. زنده ماندنم عجیب است چه برسد به اینکه مجروح هم نشدم.بی لیاقتی شاخ و دم ندارد... سایت رهپویان وصال دعوت شدیم لبیک گفتیم. نامه ای به عیسی مسیح(ع): سلام.حال همه ی ما خوب نیست.ملال هم زیاد داریم . شما هم فکر نمی کنم بهتر از ما باشید.اصلا هر چه میکشیم از دست این پیروان شماست.مگرخدایمان به شما وعده آمدن پیامبرمان را نداد. پس چرا اینها هنوز به دین شمایند؟اصلا این پیروانتان با ما آبشان در یک جوب نمی رود . ایمان که نمی آورند هیچ. پا توی کفشمان هم میکنند.به خیالشان ما کم می آوریم.زهی خیال باطل. هی کاریکاتور میکشند وفیلم می سازند به ما توهین میکنند.هر چند ماهم بلد هستیم( نیستیم )فیلم بسازیم وکاریکاتور بکشیم ولی به ما یاد دادن به بزرگتر ها احترام بگذاریم.هر چه باشد شما جای عموی ما هستید. ولی خوب در عوض ما هم کم نمی آوریم .تجمع میکنیم .هی کاریکاتور میکشند هی تجمع میکنیم. هی حوزه علمیه تعطیل میکنیم .هی جلو سفارتخانه میرویم گوجه فرنگی و تخم مرغ و از این چیزها می زنیم . اصلا می دانید پول یک دانه تخم مرغ چند است؟ همین دیگر نمی دانید.اگر می دانستید بهشان تذکر می دادید این همه توهین نکنند که ما هم این همه اسراف نکنیم. خلاصه اگر دلتان از دستشان خون است که هیچ.ما هم حاضریم پای درد دلتان بنشینیم . اگر هم....نه اگر ندارد . بگذارید بزرگترمان بیاید. آن موقع به این پیروانتان که برایمان دم در آورده اند نشان میدهیم یک من ماست چقدر کره دارد.اصلا تا آقایمان آمد خودشان به کله میروند.پس بی زحمت سلام ما را به ایشان برسانید وبگویید لطفا زودتر بیایند.برای خودتان هم خوب می شود.می توانید حسابی حال این به ظاهر پیروانتان را بگیرید.کمک هم خواستید در خدمتیم. پس به امید دیدارتان در آینده ای نه چندان دور. یک دعوت عمومی میکنیم .هر کس خواست لبیک بگوید. 1.یک سال دیگر هم با او 2. دوباره خجالتمان دادند 3.سخت میگذرد وقتی از بهشت به زمین می آییم. به خصوص چند روز اول 4.چاره ای نداریم جز اینکه زمینی بشویم. 5.پنج شب مهمانش بودیم. 6.شش گوشه را یعنی می شود امسال هم ببینیم 7.چند روزی است در کنار 138قرار گرفته. 8.همه چیزمان هشتمی 9. نقاره میزدند 10.ده روز است میانمان فاصله افتاده. 11.یادمان باشد کسانی که با ظهور آفتاب بپا میخیزند نمازشان قضاست. 12.دوازدهم غائب است مهدی صاحب زمان(عج) 13.سیزدهمان را هم در کردیم ولی سبزه گره نزدیم 14.یعنی چهاردهمی امسال می آید
انفجار بمب در شیراز - وبلاگ دنیای راه راه
لحظات انفجار- کبوتر حرم
گزارش عینی از لحظات انفجار بمب - وبلاگ مرفه با درد
گزارش بمب گذاری - وبلاگ عطر سیب
بمب بود آقا بمب بود - وبلاگ یه نسل سومی
چشمتان روز به روز کورتر باد - وبلاگ حرفهای زورکی
والله خیر الماکرین - وبلاگ بغض های نترکیده
گزارش بمب گذاری در کانون - وبلاگ نحل
سروده ای در وصف شهدای کانون - وبلاگ آقای تیپ
انفجار در شیراز واهیت وهابیت را افشا کرد - وبلاگ نامحرمانه
آغاز کردیم.
.
.
است.
.دلمان هنوزگوشه رواق صحن انقلاب دارد گوش میدهد.
.
.
