دیار یار

از سر کلاس های دبستان بگیر تا الان ، سر کلاس های ارشد،همیشه تذکر حرف زدن گرفتم! همیشه!ساکت خجالتیادش بخیر سوم دبستان خانوم معلم خیلی مهربونمون (خانم ملک زندیقلب که خیلی خیلی  دلم میخواد ببینمشون )منو به خاطر حرف زدن با فرانک از کلاس بیرون کردن! خجالتجالبه تو هر کلاسی بودم بدترین کلاس مدرسه بود (البته یحتمل از ترفندهای مدیر ،معلم ها بود والا ما که ...)تو دبستان ،عزیز دردونه بودم ، همه برنامه های سر صف با من بود (قرآن ، دعای صبحگاهی ، ورزش). یه بار برا جایزه مسابقات ، کیف پولی می دادن که عکس فوتبالیست ها روش بود ، در رنگ های مختلف! یادمه چند رنگ گیرم اومد برا مسابقه قرآن،بهداشت،ورزش و.. .چشمک یه گروه داشتیم همه خیلی دوس داشتن تو گروهمون باشن هم درس خون بودیم هم شیطون.هرکار می خواسیم  میکردیم!

 بر وبچ راهنمایی هم که یک از یک گل تر(بچه های مذهبی ای که هنوز هم با هم در ارتباطیم.)  سر کلاس گچ  که نمی انداختیم تو پنکه دروغگویا برای نماز که حتما باید دمپایی می پوشیدیم می رفتیم  نمازخونه، کفشای یکی از بچه ها رو قایم کردیم ومعلم می خواس ازش درس بپرسه و حساس بود که سر کلاس من با دمپایی نباشید ! کار به دفتر کشید ما باز هم به رو خودمون نیاوردیم و آخر کار زیر نیمکت ردیف آخر با لنگه کفش یکی از بچه های دیگه گره خورده پیدا شد!!

دبیرستان هم که نگفتنش بهتره ! بنده خدا مدیرمون تو انجمن اولیا مربیان گفته بود نماز می خونم که اینا زودتر تموم بشن ،بخیر بگذره از این مدرسه برن!کلافه جامون آخر کلاس بود  وهمه بچه های خلاف! یه روز  از بس معلما دیوونمون کرده بودن که آخر کلاسیا حرف می زنن همه صندلی هامون رو برداشتیم واومدیم جلو بچه های ردیف اول نشستیم. آخ که چقدر خندیدیم واذیت کردیم  وخوردیم خوشمزه(خدا بیامرزه زهرا قلبرو،چقدر دلم براش تنگ شده! آرزومه یه بار دیگه میشد ببینمشگریه) بنده خدا معلمه حتی نگاهمون هم نکرد چه برسه به یه تذکر کوچیک!عینک آخر کار هم به کسایی که شده بودن ردیف آخر گیر داد که مشکل از ردیف آخره نه شما!چشمک تو کارشناسی هم گروه پر سر وصدایی بودیم،همه می شناختنمون!انواع تذکر ها رو هم به خاطر حرف زدن گرفتم! الان هم با وجود تفاوت های اساسی که با بچه های کلاس داریم ولی یه گروه همدل ومهربون و با صفا هستیم.

بعد از پایان کارشناسی و اتفاقاتی که افتاد از هرچی دوست بود بدم اومده بود(بجز اونایی که جای بزرگشون تو قلب کوچیکم ثابته وشعله مهرشون انشالله روز به روز پرفروغتر!) اعتمادم رو نسبت به همه از دست داده بودم ، به همه بی اعتماد شده بودم اساسی، مهر ومحبت هاشون تو دلم سرد شده بود .دوس نداشتم خیلی ها رو حتی ببینم.ارتباطم شدیدا کم شد.این باعث شده بود از ترس صمیمیت با بچه ها ، ترم پیش سعی می کردم هیچ ارتباطی با بچه های کلاس نداشته باشم . بعد کلاس ها سریع فرار می کردم .سر کلاس ها ساکت ، بدون هیچ حرفی!!(البته  اس ام اس می زدم و الا حرفا تو گلوم می موند خفه می شدم!)

هیچ وقت فکر نمیکردم دوباره یه روز به جمع های دوستی ودوستان گذشته علاقه پیدا کنم . واقعا  اینو مدیون بچه های ارشدم . الان خوشحالم. خدا رو شکر می کنم که دوباره واژه دوست برام ارزش پیدا کرده، برام قابل اعتماد شده، خوشحالم از اینکه محبت خیلی ها که تو دلم کم رنگ شده بود الان پر رنگ شده. خدا رو شکر می کنم که همیشه بهترین دوستان قلبرو نصیبم کرده. واقعا بهترین ها رو. این رو خیلی ها می گن. الان همشونو دوس دارم چه اونایی که زیاد با هم در ارتباطیم چه کم ، حتی اونایی که اسم منو هم فراموش کردن همه رو دوس دارم. چه اونایی که بعضی کاراشون هنوز برام قابل هضم نیست ،چه اونایی که همیشه شرمنده محبت هاشون بودم.چه اونایی که  مسبب آشنایی مون درس بوده و چه ... .

خدایا به خاطر همه نعمت هات که یکی اش "دوست " هس ازت متشکرم. بخصوص برا اون یکی که خودش می دونه چقدر برام عزیزه...

دوستم قلبتولدت مبارک

نوشته شده در پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ توسط آب حیات نظرات () |