دیار یار
دردهای من دردهای من نگفتنی دردهای من من ولی تمام استخوان بودنم انحنای روح من دردهای پوستی کجا؟ این سماجت عجیب اولین قلم دفتر مرا درد، حرف نیست قیصر امین پور جلسات شورای شهر واقعاً جلسات خنده داری است مثل امروزکه آقایان معین و موسوی، مثل بچه ها، در جلسه علنی دعوایشان می شود و به هم می گویند: به تو چه؟ تو چه کاره ای؟!! یا آن دفعه که بحث سفرخارجی شد همه با هم می گفتند: من نرفتم. تو1بار رفتی، نوبت منه!! یا وقتی خانی در اعتراض به پخش یک گزارش در 20:30 یک نامه بلند بالا می خواند و در آخر با مظلوم نمایی هر چه تمام تر، ندای هل من ناصر!! سر می دهد و همه حضار را به خنده می اندازد. یا وقتی خانی از این می گوید که بایستی مجسمه حاج حقیقت را طلا گرفت!! و من یادم به روزی می افتد که حاج حقیقت بهمان تهمت خیانت در امانت! زد و تهدیدمان کرد به شکایت!! یا وقتی همه اعضا خوشحال اند که در اوج ولایت پذیری اند!! و موافقند که یک میدان یا خیابانی را به نام (بصیرت9 دی) بنامند. یا بعضی اعضا که بمانند مترسک اند وخواب آلود اواسط جلسه می آیند و تا آخر هم فقط از سخنان بقیه مستفیض می شوند! خوابیدن های گاه و بیگاه حضار هم که نگفتنش بهتر است. یا وقتی یکی از اعضای شورا ادعا می کند جلسات شورا علنی است و هر شهروندی می تواند درآنجا حضور یابد، من وقتی بیرون می آیم و آدم هایی که کارشان گیر است، را می بینم که پشت در تجمع کرده اند، خنده ام ! می گیرد. کلا من وقتی این همه متخصص را یکجا می بینم و این همه سخنان کارشناسی را یکجا می شنوم، خنده ام می گیرد!! و وقتی به این فکر میکنم که تا 3 سال دیگر توفیق خدمت! به آن ها رو کرده است روده بر می شوم!! خلاصه که آدم آنجا فقط خنده اش می گیرد... در تقویم که نگاه کنیم بعضی روزها پر از مناسبت اند. مناسبت هایی که ما نسل سومی ها، فقط حکایت آن ها را شنیده ایم. مثل یوم الله 13 آبان که درباره آن خوانده ایم و شنیده ایم که امام راحل(ره) از آن به عنوان " انقلاب دوم " یاد کردند؛ البته فقط شنیده ایم؛ اما راستش را بخواهید آن جور که باید و شاید شیرینی آن روز را حس نمی کردیم؛ یا 8 سال دفاع مقدس را که تصور ذهنی مان از آن روزها و سال ها باز هم برگرفته از خوانده ها و شنیده هایمان است. اما سال ها گذشت؛ ما هم مناسبت ها و روزهای مختلفی را گذراندیم. اهمیت بعضی روزها را خودمان حس کردیم؛ تا این که جنگ شد. جنگی که با وجود اینکه پلان اولش تمام شده، اما هنوز خیلی ها باورش نکرده اند. این بار ما نسل سومی ها شده بودیم رزمندگان و مجاهدان این جنگ و این بار ما باید حماسه می آفریدیم. 8 ماه دفاع مقدس، سهم ما خمینی ندیده ها شد. جنگی که به ظاهر، از دعوا بر سر منافع و قدرت شروع شد، اما جز اسلام، دعوا بر سر چیز دیگری نبود. جنگی که این بار با جام زهر، تمام نشد و قطعنامه 598 به آن خاتمه نداد. یوم الله 9 دی، پایان پلان اول جنگی بود که آتش بس ندارد. صحنه ای از رزم و حماسه، که مردم بازیگرانش بودند و نشان دادند پای حسین زمان ایستاده اند تا عاشورا دوباره تکرار نشود. مردمی که اگر روز قدس یا 22 بهمن علیه دشمنان خارجی به خروش می آیند، این بار علیه دشمنان داخلی به خروش آمدند و به مصادیق آمریکا و اسرائیل مرگ گفتند. روزی که در تقویم ها هیچ مناسبتی نداشت؛ یک روز کاملاً معمولی. اما اکنون در اولین سالگرد آن، گرچه هنوز تقویم ها خالی است، اما این روز، پر است از حماسه ها و افتخار ها. روزی که این بار طعم شیرینش را با جان و دل حس می کنیم. روزی که عامل به زیارت عاشورا شدیم و اول لعن کردیم و بعد سلام دادیم. روزی که خشم 8 ماهه زنان و مردان ایران عزیزمان بر سر زبان ها آمد و با مرگ بر فلانی ها! خودش را نشان داد. فریادهایی که هیچ گاه صدا و سیمای صادقمان! آنها را باور نکرد و به دلمان گذاشت مثل خیلی برنامه های دیگر، بارها و بارها بشنویم آن طنین های حماسی و خشمگین را. گفته اند فذکّرهم بایّام الله و اینک از 9 دی یاد می کنیم. با افتخار و پر صلابت یاد می کنیم از آن روزی که دل صاحب الزمان(عج) شاد شد. روزی که مردم غیور آمادگی شان را برای حضور در دولت کریمه نشان دادند. به امید ظهور حضرتش!
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نهفتنی است
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
درد دوستی کجا؟
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

