دیار یار
پدری چهار تا بچه را گذاشت توی اتاق و گفت اینجا را مرتب کنید تا من برگردم اما آنکه زرنگ بود، نگاه کرد، رد تن آقاش را دید از پشت پرده. تند و تند مرتب میکرد همهجا را میدانست آقاش دارد توی کاغذ مینویسد. آن بچه شرور همه جا را هی میریخت به هم، هی میدید این خوشحال است، ناراحت نمیشود. ما که خنگ بودیم، گریه و زاری کرده بودیم، چیزی گیرمان نیامد. او که زرنگ بود و خندیده بود، کلی چیز گیرش آمد. حاج اسماعیل دولابی به گزارش روابط عمومی و ارتباطات مردمی جمعیت هلالاحمر ،جمعیت هلالاحمر با استقرار صندوقهایی در میادین اصلی شهرها و نیز روز جمعه در مصلیهای نماز جمعه آماده جمعآوری وجوه نقدی مردم خیر و نوعدوست ایران اسلامی به منظوررفع نیازهای ضروری مردم قحطی زده سومالی است. به علاوه مردم نیکوکار میتوانند وجوه نقدی خود را به شماره حساب 99999 جمعیت هلالاحمر نزد بانک ملی شعبه مرکزی و شماره حساب جاری 0199999999003 ازطریق گزینههای دریافت معمولی در سیبا و یا دستگاههای خودپرداز بانک ملی به وسیله همه کارتهای عضو شتاب و انتخاب گزینه انتقال به حساب و درج شماره حساب 13 رقمی نیز امکانپذیر است. همچنین هموطنان با ارسال یک پیامک خالی از خط ایرانسل به شماره 8115 قادر به ارسال کمکهای نقدی خود برای مردم سومالی خواهند شد. دورادور و با واسطه می شناختمشان. یکی باری هم، تهران، از سر ناچاری، ناهار، مهمان آپارتمان چهل متری شان که ماهی هوار تومان اجاره اش بود، شدم. ده سالی از زندگی مشترکشان می گذرد. کسری حتی به احترام حضور ما شلوارکش را هم عوض نکرد و مهسا بعد از ناهار سیگارش را آتش زد! این را البته از صدای خش دارش نسبت به دفعات قبل، میشد فهمید. کسری مدیر صحنه هست. شغلش را دوست دارد و نمی خواهد از دستش بدهد و به خاطر شغلش هم مجبورهست، گاهاً مدت های زیادی را خارج از تهران سر فیلمبرداری سر کند.مهسا و کسری هر دو دانشجوی دانشکده هنر دانشگاه تهران بودند. همان دوران دانشجویی با هم عقد کردند. عشقشان زبان زد همه بود وخیلی ها به حالشان غبطه می خوردند.چه تعریف هایی که تا همین اواخر از عشق و عاشقی شان می کردند.حتی آن روز هم علاقه شان بهم انکار ناشدنی بود و به چشم می آمد. به خاطر مسائل مالی به بچه علاقه نشان نمی دادند اما دنبال ساختن زندگی شان بودند و برای آینده برنامه داشتند... شنیده ام به تازگی کسری می خواهد مهسا را طلاق دهد. مهسا هنوز باور نکرده است.کسری حتی حاضر نیست اسمش را بر زبان بیاورد بدون هیچ گونه بحث یا دعوای ظاهری. علتش را هیچ کدام نمی دانند. همین!!! از ما عجیب نیست دعایی نمی رسد از تحبس الدعا که صدایی نمی رسد ما تحبس الدعا شده ی نان شبهه ایم آنجا که شبهه است عطایی نمی رسد پر باز میکنم بپرم ، میخورم زمین بال و پر شکسته به جایی نمی رسد باید تنم پی سپر دیگری رود با روزه های ما به نوایی نمی رسد با دست خالی از چه پل دیگران شوم دستی که وقف شد به گدایی نمی رسد ای میزبان ! فدای تو و سفره چیدنت آیا به این فقیر غذایی نمی رسد ؟ ...
خودش هم رفت پشت پرده. از آنجا نگاه میکرد میدید کی چه کار میکند، مینوشت توی یک کاغذی که بعد حساب و کتاب کند...
یکی از بچهها که گیج بود، حرف پدر یادش رفت. سرش گرم شد به بازی. یادش رفت که آقاش گفته خانه را مرتب کنید.
یکی از بچهها که شرور بود شروع کرد خانه را به هم ریختن و داد و فریاد که من نمیگذارم کسی اینجا را مرتب کند.
یکی که خنگ بود، ترسید. نشست وسط و شروع کرد گریه و جیغ و داد که آقا بیا، بیا ببین این نمیگذارد، مرتب کنیم.
هی نگاه میکرد سمت پرده و میخندید. دلش هم تنگ نمیشد. میدانست که آقاش همین جاست.
توی دلش هم گاهی میگفت اگر یک دقیقه دیرتر بیاید باز من کارهای بهتر میکنم.
وقتی همه جا را ریخت به هم، آن وقت آقا آمد.
زرنگ باش. خنگ نباش. گیج نباش.
شرور که نیستی الحمدلله. گیج و خنگ هم نباش.
نگاه کن پشت پرده رد آقا را ببین و کار خوب کن.
خانه را مرتب کن، تا آقا بیاید.

