دیار یار
عن النبی(صل الله علیه و آله و سلّم): در دینداری مرد، همین بس که در به پا داشتن نماز، بسیــــــــار مواظبت کند. زخم های دلم سر، باز کرده! پماد سوختگی نداری؟ ********** کاش می دانستی آنچه شکستی چینی بند زده دلم بود که دیگر توان جمع کردنش نیست؛ فقط آن طرف تر بایست! خدای نکرده خرده هایش به پایت نرود! ********** چنان سوزاندی اش که به درد خودت که نمی خورد هیچ؛ به کار دیگران هم نمی آید! ********** - نه - دیره! تو رو خدا انقدر اذیتم نکن - نمی خوام. - بس کن دیگه. - می خوام بپوشم - بیا بغل مامان... عزیزم! دختر خوشکلم! 10 سال بعد - مامان جان! شما دیگه خانومی شدی برا خودت - چادر بپوشم؟ مامان مثل اینکه شما یادتون رفته کجا داریم میریم! مسجد که نمی خوایم بریم؛ داریم میریم مهمونی!! قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟ دست بردار از این در وطن خویش غریب قاصدک! هان ، ولی ... آخر ... ای وای قاصدک! م.امید چندین سال پیش که طرح سرشماری نفوس و مسکن بود، یکی از دوستان میگفت رفته در یه خونهایی؛ یه پیرزنه در رو باز کرده. وقتی پرسیده بود تعداد جمعیت خانوار؟ یکى از دوستان امام باقر (علیه السّلام) به نام ابى عبیده می گوید: در سفر، رفیق و همراه امام باقر (علیه السّلام) بودم. در طول سفر همیشه نخست من سوار بر مرکب مى شدم و سپس آن حضرت بر مرکب خویش سوار می شد. (و این نهایت احترام و رعایت حرمت بود.) زمانى که بر مرکب می نشستیم و در کنار یکدیگر قرار می گرفتیم، آن چنان با من گرم مى گرفت و از حالم جویا مى شد که گویى لحظاتى قبل٬ در کنار هم نبوده ایم و دوستى را پس از روزگار دورى جسته است. به آن حضرت عرض کردم: اى فرزند رسول خدا! شما در معاشرت و لطف و محبت به همراهان و رفیقان به گونه اى رفتار مى کنید که از دیگران سراغ ندارم و براستى اگر دیگران دست کم در اولین برخورد و مواجهه، چنین برخورد خوشى با دوستانشان داشته باشند، ارزنده و قابل تقدیر خواهد بود. امام باقر (علیه السّلام) فرمود: آیا نمى دانى که مصافحه (نهادن دست محبت در دست دوستان و مؤمنان) چه ارزشى دارد؟ مؤمنان هر گاه با یکدیگر مصافحه کنند و دست دوستى بفشارند، گناهانشان همانند برگهاى درخت فرو مى ریزد و در منظر لطف خدایند تا از یکدیگر جدا شوند. (1) علاوه بر این، محبت به دوستان و برادران دینی مظاهر مختلفی در سخنان حضرت داشته است، زمانی که فرمود: دعایى که بیشتر امید اجابت آن می رود و زودتر به اجابت می رسد، دعا براى برادر دینى است در پشت سرِ او (2) و چنین بیان داشت که: مؤمن برادر مؤمن است ، او را دشنام نمی دهد ، از او دریغ نمی کند ، و به او گمان بد نمی برد .(3) و به دوستانش توصیه فرمود که : با منافق با زبانت مدارا کن ، و مؤمن را از دل دوست بدار ، و اگر با یهودی نیز همنشین شدی ، خوشرفتاری کن .(4) و در نهایت یکی از مهمترین کارهای مومن را همیارى مالى با برادر (دینى) بر شمرد.(5) ××××× 1ـ عن ابى عبیدة قال: کنت زمیل ابى جعفر (علیه السلام) و کنت ابدا بالرکوب ثم یرکب هو، فاذا استوینا سلم و ساءل مساءلة رجل لا عهد له بصاحبه و صافح، قال: و کان اذا نزل نزل قبلى فاذا استویت انا و هو على الأرض سلم و ساءل مساءلة من لا عهد له بصاحبه، فقلت: یا ابن رسول الله انک لتفعل شیئا ما یفعله من قبلنا، و ان فعل مرة لکثیر، فقال: اما علمت ما فى المصافحة، ان المؤمنین یلتقیان فیصافح احدهما صاحبه فما تزال الذنوب تتحات عنهما کما یتحات الورق عن الشجر و الله ینظر الیهما حتى یفترقان. (اصول کافی ، جلد 2 ، صفحه 179 ) 2- عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ (علیه السلام) قَالَ : أَوْشَکُ دَعْوَةٍ وَ أَسْرَعُ إِجَابَةٍ دُعَاءُ الْمَرْءِ لِأَخِیهِ بِظَهْرِ الْغَیْبِ ( اصول کافی ، جلد2 ، صفحه 507، باب الدعاء للإخوان بظهر الغیب ) 3- و قال الباقر (علیه السلام) : إن المؤمن أخ المؤمن لا یشتمه و لا یحرمه و لا یسیء به الظن ( تحف العقول ، صفحه 296 ) 4- عن أبی جعفر محمد بن علی (علیه السلام) إنه قال : صانع المنافق بلسانک و أخلص ودک للمؤمن و إن جالسک یهودی فأحسن مجالسته ( الأمالی للمفید صفحه 185) 5- قالَ الْباقِرُ (علیه السلام): اَشَدُّ الْاَعْمالِ ثَلاثَةٌ: ذِکْرُ اللَّهِ عَلى کُلِّ حالٍ وَاِنْصافُکَ مِنْ نَفْسِکَ وَمُواساةُ الْاَخِ فی الْمالِ (کشف الغمة ، جلد 2 ، صفحه 133) کیارش شبیه مادر بود با پوستی روشن، صورتی ظریف و دخترانه ؛ و کیانا شبیه پدر، با پوستی تیره و چشمانی ریز و چهره ای بانمک. اختلاف سنی شان کم بود و رابطه صمیمی شان، زبان زد همه. کیانا بیشتر اوقات را بعد از مدرسه با کیارش می گذراند. بخاطر حضور بسیار کم پدر و مادر در خانه، تمام نیاز عاطفی کیانا را برادر پاسخ می گفت. حرف های کیارش، برادر بزرگتر، همیشه در همه مسائل، راهنمای کیانا بود. اشکالات درسی اش را از او می پرسید، برای کیارش از درس و دوستان تعریف می کرد، برایش درد دل می کرد و حتی گاهی از پدر و مادر شکایت. هر دو با این صمیمیت بزرگ و بزرگتر می شدند، تا اینکه کیارش دانشگاه قبول شد. تنهایی کیانا در خانه روز به روز بیشتر و رفتار کیارش سردتر می شد. گاهی که با هم صحبت می کردند، وسط صحبت، کیارش بی مقدمه می گفت: "کیانا! خودمونیم تو واقعاً زشتیا!! " اوایل هر دو می زدند زیر خنده. چند باری هم کیانا به شوخی جوابش را می داد و سر به سر هم می گذاشتند. کیانا به ارتباط صمیمی اش با برادر نیاز داشت. کیارش نسبت به او بی توجه شده بود و نهایتاً هر بار که تلاش کیانا برای یک گپ وگفتگوی دوستانه جواب می داد، در بین صحبت های کیارش، همان جمله آزار دهنده تکراری را می شنید. شناختش از برادر آنقدر بود که می دانست از سر شوخی این حرف را نمی زند. دیگر بعد از هر بار صحبت با کیارش آرام نمی شد و دلش بیشتر می گرفت. بغض می کرد و به اتاقش پناه می برد. بارها و بارها جمله را برای خودش تکرار می کرد. از خدا برای داشتن چنین چهره ای گله می کرد. بالاخره تصمیمش را گرفت؛ یک شب که هنوز کیارش به خانه نیامده بود، تمامی لوازم آرایش مادر را جمع و روی صورتش امتحان کرد. پوستش که سفید تر می شد حس می کرد یک قدم به توجه کیارش نزدیکتر می شود. لب هایش ، چشمانش و گونه هایش گام های بعدی بودند. کارش که تمام شد، نگاهی به خودش انداخت. از چهره ای که برای خودش ساخته بود، خنده اش گرفت. اما منتظر شد تا عکس العمل کیارش را ببیند. کیارش مثل خیلی از شب ها دیر به خانه آمد. کیانا از توی اتاق با صدای بلند به او سلام کرد و از او خواست چشم هایش را ببندد و جلو در اتاقش بایستد. کیارش پس از کمی نق زدن، خواسته خواهر را اجابت کرد. کیانا در اتاق را که باز کرد، به آرامی گفت: "حالا می تونی چشمهات رو باز کنی." چشم برادر که به خواهر افتاد، لبخندی دوست داشتنی زد و گفت : "وای چه خوشکل شدی کیانا!" آن شب کیارش با کیانا مهربان تر شد. کلی بگو بخند کرد؛ وسط حرف هایش زیبا شدن کیانا را به او گوش زد می کرد؛ در دل کیانا که عاشق تحسین و تمجید بود، قند آب می شد. فردای آن روز کیانا بعد از مدرسه، پس اندازش را با خود به مغازه لوازم آرایشی، نزدیک مدرسه برد و با کمک فروشنده همه آنچه را نیاز داشت، انتخاب کرد و نصف بیشتر پس اندازش را داد. یکی دو تا هم سی دی آموزش گرفت و به خانه برگشت. هر شب خودش را برای ورود برادر آماده می کرد و هیچ چیز را با نگاه محبت آمیز او عوض نمی کرد. کیانا باور کرده بود زیباییش را مدیون این مواد رنگی است. یک روز بعد از ظهر که می خواست برای خرید کتاب به کتابفروشی برود، تصمیم گرفت در بیرون از خانه هم، زیبایی اش را داشته باشد. لباس هایش را پوشید و مشغول آرایش کردن شد. وقتی گره روسری اش را شل تر کرد و چند تار مو را روی صورتش ریخت، زیبایی اش را دو چندان حس کرد. از خانه که بیرون آمد، به نظرش همه بیشتر به او توجه می کردند. نگاه های پسرهمسایه طبقه پایین، شوخی های راننده تاکسی، ذوق زده شدن هم کلاسی اش ماندانا در کتابفروشی، کیانا را به یقین رساند. کیانا واقعاً خوشحال بود، او از صمیم قلب کیارش را دوست داشت... . میشد بگویم نه ولی آخر، چیزی عوض میشد مگر با نه؟ محمد حسین نعمتی چون هنگام شهادت امام ما، جواد(علیه السّلام) نزدیک شد؛ امام، فرزندش علی الهادی(علیه السّلام) و جمعی از شیعیان خاص و محبین مطمئن را فرا خواند. ودایع و مواریث انبیاء را به حضرت هادی(علیه السّلام) تسلیم کرد و به دیگران فرمود: " امام پس از من علی(علیه السّلام) است. امر او، امر من است. کلام او، کلام من است و اطاعت از او اطاعت از من و اطاعت از خداست." و سکوت کرد. یک نفر پرسید: "پس ازاو امام کیست؟ " فرمود: " فرزندش حسن(علیه السّلام)." یک نفر پرسید: " پس از حسن(علیه السّلام) امام کیست؟" اشک در چشمان امام ما جواد (علیه السّلام)جمع شد، بغض گلویش را گرفت و شروع به گریه کرد و گریه اش لحظه به لحظه شدّت یافت. و در میان گریه فرمود: "پس از حسن(علیه السّلام) فرزندش مهدی(علیه السّلام) منتظر و قائم به حق، امام است." یک نفر پرسید: "یابن رسول الله ! او چرا قائم نامیده شده است؟ " امام ما جواد(علیه السّلام) فرمود:" به این دلیل که او به امر امامت قیام می کند،در آن زمان که یادش فراموش شده و اکثر قائلین به امامت به وادی ارتداد غلتیده اند." یک نفر پرسید: "چرا منتظر نامیده می شود؟ " امام ما جواد(علیه السّلام) فرمود: " به این دلیل که غیبتش به طول می انجامد و مخلصان انتظار ظهورش را می کشند و تردید کنندگان به وادی انکار می افتند و منکران یادش را مسخره می کنند و منافقین به تکذیبش برمی خیزند و شتاب آلودگان هلاک می شوند و مسلمین نیز به ورطه نابودی می افتند." وفیات الائمه-صفحه 341 گـر دیگرت بـر آن در دولـــت گذر بود بعد از ادای خدمت و عرض دعـا بگو شــــــاهانه ماجرای گــــناه گدا بگو موسم حج دلم بد جور هوایی می شود. دعا کنید عمرم کفاف یک حج تمتع را بدهد.
می خوام اینو بپوشم.![]()
بابات تو ماشین منتظره.


پس چرا خودتون می پوشید؟
ببین الان داریم میریم مهمونی؛ لباسای خوشکل پوشیدیم؛ اونجا جاش نیست... بذار وقتی خواستیم بریم مسجد، اونجا چادرت رو بپوش با مامان نماز بخون
آفرین دختر گلم...
. برو دخترم چادرت رو هم بپوش سریع بریم، که خیلی دیره.
عمراً!

از کجا، وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما، اما
گرد بام و در من
بی ثمر میگردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو ، فریب
راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم، خردک شرری هست هنوز ؟
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند...
پیرزنه سرش رو انداخته بود پایین و گفته بود : میشه خونهی ما باشه برای فردا ؟
گفته بود: چرا ؟
یه خرده صبر کرده و جواب داده: آخه الان دقیق نمیدونم. شاید فردا از پسرم خبری بشه…
پیر زن، مادر یک مفقود الاثر بود ...

برگرفته از کتاب ” زندگى سیاسى امام باقر(علیه السلام)” تألیف : احمد ترابى
سیلی زدم بر صورتم صد بار، شاید خیالی باشد اما نه!
در چشمه چون تصویر ماه افتاد، جوشید، طغیان کرد و راه افتاد
مردابها آغوش وا کردند، جایی بجز آغوش دریا؟ نه!
افسوس دریا را نفهمیدیم، روز مبادا را نفهمیدیم
دیدی که بعد از رفتن او شد، هر روزمان روز مبادا! نه!؟
نامردمیها مرد را آزرد، تا در سکوت سرد شب پژمرد
او بغض قیصر بودنش را خورد ، او نان قیصر بودنش را نه!
او در میان دوستان تنها، افسوس وقتی گفتن از دریا
افتاده دست گوش ماهیها، باید خروشد اینچنین یا نه؟
شاید زمان ما را عوض کرده است، این مرد اما همچنان مرد است
این مرد نام دیگرش درد است، چیزی که در او بود و در ما نه !
دلخسته از زندان در زندان، از جنگ با این درد بیدرمان
مرگ آمد و این مرد بیپایان ، چیزی نگفت اینبار حتی نه
صبح سه شنبه هشتم آبان، آغوش باز سید و سلمان
آغاز قیصر بود یا پایان؟ پایان قیصر بود... اما نه


هر چند ما بـــدیم تو ما را بدان مـگیر
