دیار یار

به نام خودش

سلام

پارسال همین روزها بود گریهیک ساعتی مونده به اذان ظهر که فهمیدیم حالشون بد شده بردنشون درمانگاه. خیلی اتفاقی من همراه با خانم و پسر بزرگشون رفتم. خیلی آروم رو تخت خوابیده بودت و فقط کمی رنگشون پریده بود دستاشونو گرفتم تو دستم تا گرم بشن .از چیزهایی میگفتن که دکتر ها گفته بودن، که سکته هست یا نیست ؟ آب خواستن براشون آوردیم.بعدش رفتیم بیرون با دکترشون صحبت کنیم برا انتقال به بیمارستان، یه لحظه سرمون رو برگردوندیمگریه که................................

و صدای الله اکبر اذان  همه جا رو پر کرده بود.

 از آن روز یک سال میگذره و باور کنید هنوز  کاملاً در کنارمون احساسشون میکنم و هنوز شبها خوابشونو  میبینم ولی بازم نفهمیدم چرا از بین همه افراد من باید اونجا باشم دختر و پسرشون نبودن و من بودم .چرا؟

خیلی ارادت به امام حسین(ع) داشتن این بیت رو هم خودشون گفته بودن که امیدوارم به آرزوشون رسیده باشن ؟

به انتظارنشستم همیشه بر سر راهت

چه خوش بود دم آخر نگاه من به نگاهت

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۳ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط آب حیات نظرات () |