﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>دیار یار</title>
    <description>abehayat's description</description>
    <link>http://abehayat.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>آب حیات </managingEditor>
    <lastBuildDate>Wed, 15 Feb 2012 19:33:00 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>وکیل الرّعایا !!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;آخر یک شب تنگ آمدم.گفتم: ننه! گفت: هان.گفتم: آخر مردم دیگر هم زن و شوهرند. چرا هیچ کدام مثل تو و بابام شب و روز مثل سگ و گربه به جان هم نمی افتند؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;گفت: مرده شور کمال و معرفتت را ببرد با این حرف زدنت که هیچ به پدر ذلیل شده ات نگفتی از این جا پاشو، آن جا بنشین.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;گفتم: خوب حالا جواب حرف مرا بده.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;گفت: هیچی ستاره ما از اول مطابق نیامد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;گفتم: چرا ستاره تان مطابق نیامد؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;گفت: محض اینکه بابات مرا به زور برد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;گفتم: ننه به زور هم زن و شوهری می شد؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;گفت: آره. وقتی پدرم مرد، من نامزد پسر عموم بودم. پدرم داراییش بد نبود &lt;span style="font-size: 15pt; color: #010101; font-family: Arial;"&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; color: #010101; font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="color: #313131;"&gt;الاّ &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; من هم وارثی نداشت، شریک الملکش می خواست مرا بی حق کند. من فرستادم پی همین نامرد از زن کمتر، که آخوند محل و وکیل مدافعه بود که بیاد با شریک الملک بابام برود مرافعه. نمی دانم ذلیل شده چطور از من وکالت گرفت که بعد از یک هفته چسبید که من تو را برای خودم عقد کرده ام. هر چه من خودم را زدم،گریه کردم، به آسمان رفتم، زمین آمدم،گفت الاّ و لله که تو زن منی، چی بگویم مادر، بعد از یک سال عرض و عرض کشی، مرا به این آتش انداخت؛ الهی! از آتش جهنم خلاصی نداشته باشد. الهی! پیش پیغمبر روش سیاه بشود. همیشه نان سواره باشد و او پیاده. الهی! روز خوش در عمرش نبیند. الهی! که چشم های مثل ازرق شامیش را میر غضب درآرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;این ها را گفت و شروع کرد زار زار گریه کردن. من هم راستی راستی از آن شب دلم به حال ننم سوخت. برای اینکه دخترعموی من هم نامزد من بود. برای اینکه من فهمیدم که عقد دختر عمو و پسر عمو را درآسمان ها بسته اند. برای اینکه من هم ملتفت بودم که جداکردن نامزد از نامزد، چه ظلم عظیمی است؛ من راستی راستی از آن شب دلم به حال ننم سوخت. از آن شب دیگر دلم با بابام صاف نشد. از آن وقت دیگر هر وقت چشمم به چشم بابام افتاد،ترسیدم. برای اینکه دیدم راستی راستی به قول گفتنی، چشماش مثل ازرق شامی است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;نه تنها از آن وقت از چشم های بابام ترسیدم، بعد ها هم از چشم های هر چه وکیل بود ترسیدم. بله ترسیدم! اما حالا مقصودم اینجا نبود،آن ها که مردند و رفتند به دنیای حق و ما ماندیم در این دنیای ناحق؛ خدا از سر تقصیر همه شان بگذرد. مقصود اینجا بود که اگر هیچ کس نداند،تو یک نفر می دانی که من از قدیم از همه مشروطه تر بودم. من از روز اول به سفارت رفتم. پای پیاده همراه آقایان به قم رفتم. برای اینکه از روز اول فهمیده بودم که مشروطه یعنی عدالت؛ مشروطه یعنی رفع ظلم؛ مشروطه یعنی آسایش رعیت؛&amp;nbsp; مشروطه یعنی آبادی مملکت. من این ها را فهمیده بودم. یعنی آقایان و فرنگی مآب ها این مطالب را به من حالی کرده بودند. اما از همان روزی که دست خط از شاه مرحوم گرفتند و دیدم که مردم می گویند که حالا دیگر باید وکیل تعیین کرد، یک دفعه انگار می کنی یک کاسه آب داغ ریختند به سر من، یک دفعه سی و سه بندم به تکان افتاد. یک دفعه چشمم سیاهی رفت. یک دفعه سرم چرخ زد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;گفتم: بابا نکنید، جانم نکنید ، به دست خودتان برای خودتان مدعی نتراشید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;گفتند:به! از جاپن گرفته تا "په تل پرت"همه مملکت ها وکیل دارند. گفتم: بابا والله من مرده شماها زنده، شما از وکیل خیر نخواهید دید، مگر همان مشروطه خالی چطورست؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;گفتند: برو پی کارت، سواد نداری، حرف نزن. مشروطه هم بی وکیل می شه؟دیدم راست می گویند.گفتم: بابا پس حالا که تعیین می کنید، محض رضای خدا چشمانتان را وا کنید به چاله نیافتید. وکیل خوب انتخاب کنید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;گفتند: خیلی خوب.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;بله گفتند: خیلی خوب. چشم هایشان را وا کردند. درست هم دقت کردند. اما در چه؟ در عظم بطن،کلفتی گردن، بزرگی عمامه، بلندی ریش، زیادی اسب و کالسکه، بیچاره ها خیال می کردند که گویا این وکلا را می خواهند بی مهر و وعده به پلوخوری بفرستند که با این صفات، قاپوچی از هیکل آن ها حیا کند و مهر رقعه دعوت مطالبه نکند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;باری! حالا بعد از دو سال، تازه سر حرف من افتاده اند. حالا تازه می فهمند که هفتاد و چهار رأی مجلس علنی یک گرگ چهل ساله را از برلین&amp;nbsp; دوباره کشیده و به جان ملت می اندازد. حالا تازه می فهمند که شصت رأی چندین مجلس انجمن مخفی پدر و پشتیبان ملت را از پارلمنت متنفر می نماید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;حالا تازه می فهمند که مهر مجلس زینت زنجیر ساعت می شود. حالا تازه می فهمند که روی صندلی های هیئت رئیسه را پهنای شکم مفاخر الدوله، رحیم خان چلبیانلو و مؤید العلما و الاسلام والدین پر می کند. چهار تا وکیل حسابی هم که داریم، بیچاره ها از ناچاری چارچنگول روی قالی "رماتیسم" می گیرند. حالا تازه می فهمند که وکیل باشی ها هم&amp;nbsp; مثل دخو خلوت رفته در عدم تشکیل قشون ملی قول صریح می دهند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;حالا تازه می فهمند که شأن مقنن از آن بالاتر است که به قانون عمل کند و از این جهت نظامنامه داخلی مجلس از درجه اعتبار ساقط خواهد بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;حالا تازه می فهمند که وکلا از سه ساعت به غروب مانده، مثل بچه مکتبی های مدرسه همت، می باید مگس بگیرند مثل بیست و پنج هزار نفر اعضای انجمن بنگ، هی چرت و پینکی بزنند تا جخد یک ربع به غروب مانده تلفن صداکند که آقای وکیل باشی امروز مهمان دارند و می فرمایند:"فردا زودتر حاضر شوید که ایران از دست رفت."&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;این ها را مردم میفهمند. اما! من از قدیم می فهمیدم، برای اینکه من گریه های مادرم را دیده بودم.برای اینکه من می دانستم اسم وکیل حالا خاصیت خودش را در ایران خواهد بخشید. برای اینکه من چشم های مثل ازرق شامی بابام، هنوز یادم بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;این ها را من می فهمیدم و همه مردم حالا، این ها را می فهمند. اما باز هم من الان پاره ای چیزها می فهمم که تنها اعضای آن انجمن شصت نفری می فهمند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;جواب از اداره&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;اولاً من ابداً با عقاید شما یک قدم همراه نیستم. ثانیاً امروز سوء ادب نسبت به وکلای مجلس خرق اجماع ملت است. برای اینکه هرچند موافق شریعت ما و مطابق قانون هیچ جای دنیا هم نباشد، اما امروز بقال های ایران هم می دانند که وکیل مقدس است؛ یعنی وقتی آدمیزاد وکیل شد، مثل دوازده امام و چهارده معصوم پاک و بی گناه است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;ثالثاً چه طور می شود آدمیزاد مسلمان باشد، سید باشد، آخوند باشد، حاجی باشد، صاحب ریش و کوپال باشد، از همه بدتر به قرآن قسم هم خورده باشد، آن وقت مثلاً به قول بابا گفتنی محض حسادت یا حرص یا نعوذبلله محض قولی که به وکیل باشی در انجمن شصت نفری داده، پاش را توی یک کفش بکند که این دو نفر علمدار آزادی و پنج شش وکیل بی غرض را از مجلس بتاراند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;نه! من ابداً با خیالات شما همراه نیستم و هیچ بقال ایرانی هم با خیالات شما همراه نیست. چرا؟ برای اینکه من نمی توانم دین صد و بیست نفر وکیل معصوم را گردن بگیرم! برای اینکه من نمی توانم گناه صد و بیست نفر بنده های مؤمن، مقدس، امین و بی گناه خدا را بشورم، همان گناه های خودم را مرد باشم جواب بدهم، برای هفتاد پشتم بس است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;بله! عقیده من این جور چیزهاست و عقیده تمام شیعیان پاک هم از همین جور چیزهاست.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;اما من متحیرم! در صورتی که محمدبن یعقوب کلینی در "اصول کافی" و محمدبن علی بن موسی بابویه قمی در " کمال الدین وتمام النعمه"&amp;nbsp; و سید مرتضی در "شافی"و محمدبن الحسن طوسی در کتاب "الغیبه" و فضل بن حسن طبرسی در"اعلام الوری"و علی بن عیسی اربلی در "کشف الغمه" و ملا محمد باقر مجلسی در سیزدهم "بحار" و حاجی میرزا حسین نوری در "نجم ثاقب" و سایر علما در سایر کتب صریحاً می نویسند که "وقتی خداوند عالم، سیصد و سیزده نفر بنده مومن، مقدس و شیعه خالص امین در دنیا داشت؛ حضرت حجت ظهور خواهد کرد." پس چرا ما شیعیان خالص، ما منتظرین ظهور و فرج و ما گویندگان" و عجّل فرجنا و فرجهم" زودتر سعی نمی کنیم که یکصد و نود و سه نفر هم دعا نویس، عشرخوار، رمال و جزوه کش بر این یکصد و بیست وکیل حالیه که داریم بیفزاییم که به محض ورود به مجلس همه معصوم و امین و بی گناه بشوند و عدد اصحاب بدر که سیصد و سیزده نفر است، کامل بشود که بلکه ما هم درک زمان سلطنت حقه را بکنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;بلکه ما هم چشممان به جمال انور امام زمانمان روشن شود. بلکه ما هم چهار روز معنی عدالت را گذشته از مطالعه در کتاب در خارج هم ببینیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;اما حالا تازگی ها می شنوم یک فصل هم به قانون اساسی زیاد می شود که به وکالت از روی قانون قرآن دو سهم بیشتری برسد و یک سهم هم بنا به قاعده"الضرورات تبیح المخدرات" خرج مهمانی موکلین بشود. خدا کند که بشود. ما چه حرفی داریم اما اضافه کردن آن یکصد و نود وسه نفرهم از همان جنس که گفتم، لازم است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;" dir="RTL" align="right"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;strong&gt;"دخو"&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;پ.ن:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;* مقاله هیجدهم از شماره:22؛ ستون چرند و پرند؛ روزنامه صور اسرافیل؛ علی اکبر دهخدا؛ متوفی 1334 هجری شمسی.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;* عنوان پست از حقیر است.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://abehayat.persianblog.ir/post/185</link>
      <author>آب حیات </author>
      <comments>http://abehayat.persianblog.ir/comments/6270/8567794/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-6270.post-8567794</guid>
      <pubDate>Wed, 15 Feb 2012 19:33:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>انقلابی کیست؟</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;انقلابی آن نیست که تفنگ بر دوش بکشد و لباس فدایی بپوشد و هنگام صلح دست به جنگ بزند و با شعارات تند، خود را از جرگه ملت خارج کند و با شعارات و تبلیغات و زور بخواهد عقاید خود را بر دیگران تحمیل کند؛ انقلابی آن است که هنگام صلح به انقلابی گری تظاهر نکند؛ ولی در هنگام خطر در پیشاپیش صفوف ملت با دشمن بجنگد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;انقلابی آن نیست که با بی انصافی و زرنگی حق دیگران را بگیرد و مردمی را که برای خاطر و شنیدن حرف های او نیامده اند، وادار کند که ساعت ها به حرف های او گوش فرا دهند و کسانی راکه ملت، خواهان استماع سخنانشان هستند از سخن گفتن باز دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;انقلابی آن نیست که غرور و خودخواهی بر او غلبه کند و حرف کسی را نشنود؛ انقلابی آن است که در کمال تواضع و فروتنی، هر حرف حقی را بپذیرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;انقلابی آن نیست که با شعارات تند انقلابی گری خود را بر دیگران تحمیل نماید؛ انقلابی آن است که نیازی به تصدیق کسی ندارد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;شهید دکتر مصطفی چمران&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;" dir="RTL" align="right"&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;&lt;em&gt;&amp;nbsp; "خدا بود و دیگر هیچ نبود"&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt; &lt;span style="background-color: #ffffff;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://abehayat.persianblog.ir/post/197</link>
      <author>آب حیات </author>
      <comments>http://abehayat.persianblog.ir/comments/6270/8815594/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-6270.post-8815594</guid>
      <pubDate>Fri, 10 Feb 2012 22:10:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>میلاد رحمةٌ لِلعالمین</title>
      <description>&lt;p dir="RTL" align="center"&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; color: #d87093;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;و سپیده سر زد...&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; color: #d87093;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;چقدر هوا بوی کعبه می دهد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; color: #d87093;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;چقدر سجاده ها بوی یاس و اقاقی می دهند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; color: #d87093;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;چقدر شادی و شور توی دلها موج می زند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; color: #d87093;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;و چقدر نگاه ها صمیمی تر شده است&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; color: #d87093;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;امروز سحر&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; color: #d87093;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;سپیده که سر زد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; color: #d87093;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;قاصدک ها برای تمام بشریت پیامی داشتند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; color: #d87093;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;چشمه های روشن خورشید که درخشیدن گرفت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; color: #d87093;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;مردی از آسمان آمد&lt;img style="float: left;" src="http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcSZJNAirQb__L-ptt6QTZ4-mCaDPEhaaaAY18h8JSsGxrwlmioMKrEAbfw" alt="" width="176" height="109" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; color: #d87093;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;که از ما به شکفتنمان مشتاق تر&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; color: #d87093;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;و از پژمردنمان محزون تر بود&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; color: #d87093;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;و از روشنایی آسمان&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; color: #d87093;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;برای دل های به شب خوگرفته مان&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; color: #d87093;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;نجوایی داشت؛&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; color: #d87093;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;می توان دوباره در سایه درخشش حیات بخش وجودش&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; color: #d87093;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;جوانه زد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; color: #d87093;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;و تا عرش&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; color: #d87093;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;تا خدا&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; color: #d87093;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;بالا رفت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; color: #d87093;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;هنوز فرصت هست&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; color: #d87093;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;خدا منتظر است...&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://abehayat.persianblog.ir/post/199</link>
      <author>آب حیات </author>
      <comments>http://abehayat.persianblog.ir/comments/6270/8879104/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-6270.post-8879104</guid>
      <pubDate>Thu, 09 Feb 2012 21:21:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>گذشته</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;Delete می کنم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;تمام File های خاطرات را&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;از دلم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;همه را&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;از آن سال های دور تا همین ماه های نزدیک&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;نه مطمئن باش روی DVD هم نخواهم زد&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;هیچ کدامشان را&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;باید تمام Hard هایم را Empty کنم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;Computer ذهنم باور نمی کند&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;می خواهد تأییدی بگیرد&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;می خواهد Sureشود از Decision ام&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;خیالش را راحت می کنم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;Click می کنم بر Yes&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;Delete می شود&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;زمان می برد&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;می گوید باید چند ساعتی Wait بکشم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;مثل همان Wait &amp;nbsp;هایی که کشیدم برای &amp;nbsp;وقوع شان!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;از دلم می پرسم آیا خاطرات چند ساله، با چند ساعت از بین می رود؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;جواب دلم Yes است&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;خوشحال می شوم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;اکنون همه چیز پاک شده است&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;اما هنوز Recycle bin&amp;nbsp; پر است&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;باید کاری کنم که هیچ رد پایی هم نماند&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;Control A را می گیرم و همه را&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;Shift+ delete می کنم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;دیگر خیالم راحت است&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;با هیچ نرم افزار Recovery &amp;nbsp;هم قابل بازگشت نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;پ.ن :&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;* جهت اطلاع خدمتتان عرض کنم، این نوشته چند ماه پیش نگاشته شده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;* حتی برای لحظه ای ، از گذشته، پشیمان نیستم؛ چرا که هرچه بوده میان من بوده است و خدای رفیق مهربانم و چه شیرین بودند آن روزها...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;آهای ایها الناس!! بیش از این، نیاز نیست دلم را بشکنید، بد حرف بزنید و یا تهمت بزنید. خیال همه تان راحت؛ آسوده به زندگی تان برسید؛ که من مدت هاست، گذشته را در دارالرحمه خیال دفن کرده ام.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://abehayat.persianblog.ir/post/198</link>
      <author>آب حیات </author>
      <comments>http://abehayat.persianblog.ir/comments/6270/8878833/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-6270.post-8878833</guid>
      <pubDate>Tue, 07 Feb 2012 04:29:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>stars!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ستارگان دیروز&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ستارگان امروز &amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://s1.picofile.com/file/6517118708/star.jpg" alt="" width="461" height="461" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://abehayat.persianblog.ir/post/195</link>
      <author>آب حیات </author>
      <comments>http://abehayat.persianblog.ir/comments/6270/8793639/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-6270.post-8793639</guid>
      <pubDate>Mon, 30 Jan 2012 21:49:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نقدی بر شورای نگهبان، مترقی ترین مکانیزم نظارت بر انتخابات</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;یکی از دوستان در مورد شورای نگهبان و نظارت آن بر انتخابات مطلبی نوشتند که بسیار قابل استفاده بود؛ منتهی نکاتی به نظر بنده رسید که در این پست آورده می شود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;a href="http://11-22.blogfa.com/post-186.aspx" target="_blank"&gt;&lt;span style="font-size: x-small; color: #808000;"&gt;لینک مطلب &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://11-22.blogfa.com/post-186.aspx" target="_blank"&gt;&lt;span style="color: #808000;"&gt;&lt;strong&gt;شورای نگهبان، مترقی ترین مکانیزم نظارت بر انتخابات&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;دوستان توجه داشته باشند که این مطلب صرفاَ یک بحث علمی و حقوقی است؛ امید است از هر گونه برداشت سیاسی و ... اجتناب شود:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;همان طور که مستحضرید شورای نگهبان ایران برگرفته از شورای قانون اساسی فرانسه است و شباهت های فوق العاده ای دارند. هر دو نهاد ضامن رعایت و احترام قانون اساسی هستند. مقوله نظارت بر انتخابات، برگزاری همه پرسی و مراجعه به آراء عمومی، تفسیر قانون اساسی و ... بر عهده هر دو نهاد است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;در موارد جزیی هم دارای اختلاف هستند؛ که به نظر حتی بکار بردن واژه اختلاف برای آن اشتباه به نظر می رسد. مواردی مانند:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #808000;"&gt;در فرانسه این اعضا برای9سال انتخاب می شوند در ایران 6 سال؛ در فرانسه هر سه سال یک بار 1/3 اعضای شورا تغییر می کند؛&lt;/span&gt; &lt;span style="color: #ff9900;"&gt;در ایران هر سه سال 1/2 اعضا.&lt;/span&gt; &lt;span style="color: #808000;"&gt;در فرانسه9 نفر عضو انتخابی هستند که 3 نفر به انتخاب رئیس جمهور،3نفر به انتخاب رئیس مجلس سنا و 3نفر به انتخاب رئیس مجلس ملی؛ به اضافه اعضای انتصابی که رؤسای جمهور سابق اند و مادام العمر عضو شورای قانون اساسی اند؛&lt;/span&gt; &lt;span style="color: #ff9900;"&gt;و در ایران12 نفر هستند 6 نفر به انتخاب مقام رهبری، 6 نفر به پیشنهاد رئیس قوه قضاییه و با رأی مجلس.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;نکته ای که به نظر حقیر می رسد این است که &lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;نباید شورای نگهبان را در &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;وضعیت منحصر به فردی بدانیم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; و بیان کنیم ما در دنیا نهادی که جامعیت شورای نگهبان را داشته و دقیقاً مشابه آن باشد نمی&amp;zwnj;توانیم پیدا کنیم. مسلم است که هیچ نهادی درهیچ کشوری عینا ًو دقیقاً مشابه با نهاد هم سو در کشور دیگر نیست؛ بلکه اگه ساختار های کلی آنها مشابه باشد ما آنها را نهادهای مشابه می دانیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;در مورد استقلال هم اگر قرار باشد که در فرانسه چون سران قوا اعضا را انتخاب می کنند استقلال شورا زیر سؤال برود در ایران هم این چنین هست و به نظر نمی رسد وجه تمایزچندانی داشته باشند. &lt;span style="color: #808000;"&gt;در فرانسه، رئیس جمهور که عالی ترین مقام سیاسی است 3 نفر را انتخاب می کند؛&lt;/span&gt; &lt;span style="color: #ff9900;"&gt;در ایران رهبری که عالی ترین مقام سیاسی کشور است 6 نفر را.&lt;/span&gt; &lt;span style="color: #808000;"&gt;در فرانسه3 &amp;nbsp;نفررئیس مجلس ملی، 3 نفر رئیس مجلس سنا،&lt;/span&gt; &lt;span style="color: #ff9900;"&gt;در ایران همین کار را رئیس قوه قضاییه انجام می دهد و مجلس از بین موارد محدود معرفی شده، 6 نفر را انتخاب می کند؛&lt;/span&gt; پس تفاوت چندانی مشاهده نمی شود؛&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&amp;nbsp;&lt;strong&gt;یعنی اگر علت عدم استقلال شورای قانون اساسی فرانسه را انتخاب اعضا توسط سران قوا بدانیم، باید اذعان کنیم در ایران هم فی الواقع چنین است.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;برای تکمیل استقلال این شورا هم در آیین نامه داخلی شورای قانون اساسی فرانسه تمهیداتی پیش بینی شده :&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #808000;"&gt;اعضای شورا نمی توانند به هیچ یک از مشاغل دولتی و پست های رسمی منصوب گردند. اعضای هیأت دولت یا نمایندگان مجالس قانونگذاری و نمایندگان شورای اقتصادی اجتماعی، حق عضویت در شورای قانون اساسی را ندارند؛ هم چنین سمتی که در راستای برگزاری انتخابات است و اگر عضوی داوطلب شرکت در انتخابات نمایندگی است باید برای مدت رقابت تقاضای مرخصی بدهد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #808000;"&gt;اعضا سوگند می خورند وظایفشان را به شکل صحیح انجام دهند. در یک سری موارد حق مشاوره دادن ندارند. مباحث و مشورت های شورا را در مورد مصوباتشان نباید افشا کنند. مغایرت شغلی که برای وکلا و نمایندگان وجود دارد برای آنها هم وجود دارد و ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;البته صحبت بر سر&lt;/span&gt; " &lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;آنچه باید باشد است&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; " نه آنچه که هست. از نظر قوانین برای استقلال اعضا در هر دو نهاد، تمهیداتی پیش بینی شده است؛ اما اینکه در عمل مثلاً دکتر الهام، هم زمان عضو شورای نگهبان است و وزیر دادگستری یا سخنگو یا... و یا در فرانسه در عمل چگونه است، مبحث جدا گانه ای است.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://abehayat.persianblog.ir/post/196</link>
      <author>آب حیات </author>
      <comments>http://abehayat.persianblog.ir/comments/6270/8812627/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-6270.post-8812627</guid>
      <pubDate>Sat, 28 Jan 2012 16:38:20 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خروج از ماه صفر!!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;بارها شنیده بودم که ماه صفر که تمام می شود، یعنی شب اول ربیع الاول به رسول الله&lt;em&gt;(صل الله علیه و آله و سلم) &lt;/em&gt;برای اتمام این ماه تبریک می گویند و حتی شنیده بودم تهران این کار خیلی رایج تر است و حتی دختر پسرهایی با ظاهر غیر مذهبی، شب اول ربیع می روند جلو در هفت تا مسجد و به پیامبر تبریک می گویند!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;نه منبعی برای آن پیدا می کردم نه دلیل عقلی ای؛ از علتش هم که می پرسیدم در نهایت می شنیدم چون این دو ماه بر پیامبر&lt;em&gt;(صل الله علیه و آله و سلم)&lt;/em&gt; و ائمه معصومین &lt;em&gt;(علیهم السلام)&lt;/em&gt; مصائب سختی رفته است، برای خروج از این ماه به ایشان تبریک می گویند!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;گفتن یک جمله تبریک کار سختی نبود، تازه می شد آن را از دل هم بگذرانم؛ اما زیر بار آن نمی رفتم؛ چون به نظرم واقعاً یجوری بود! تا اینکه در دوره فشرده علوم حدیث، پشت پرده اش نمایان شد:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;پیامبر اکرم &lt;em&gt;(صل الله علیه و آله وسلم)&lt;/em&gt; می فرمایند:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL" align="center"&gt;&lt;span style="color: #339966;"&gt;&lt;strong&gt;من بشّرنی بخروج آذار فله الجنّه&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL" align="center"&gt;هرکس مرا به خروج [ماه] آذار بشارت دهد، به بهشت می رود.&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;(1)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;آذار یکی از ماههای رومی است که شروع آن از 11اسفند شمسی است و هم زمان با مارس میلادی است؛عده ای هم آذار را معادل ماه صفر قمری می دانند. ظاهراً این حدیث نشان می دهد که آذار ماه خوبی نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;این حدیث در مجموعه های روایی اهل سنت مورد خدشه قرار گرفته است و به&amp;nbsp; نقل از احمد بن حنبل آن را بی اعتبار دانسته اند. اما با مراجعه به مصادر شیعی و یافتن وجه صدور آن به راحتی حدیث را معنا می کنیم و آن را می پذیریم. شیخ صدوق سبب صدور این حدیث را از ابن عباس چنین نقل کرده است:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;em&gt;کان النّبی(صل الله علیه و آله وسلم) ذات یوم فی مسجد قبا وعنده نفر من اصحابه فقال:اول من یدخل علیکم السّاعه، رجل من اهل الجنه؛فلما سمعوا ذلک قام نفر منهم فخرجوا و کل واحد منهم یحب أن یعود لیکون اوّل داخل فیستوجب الجنه، فعلم النّبی(صل الله علیه و آله وسلم)ذلک منهم فقال لمن بقی عنده من اصحابه:انّه سیدخل علیکم جماعه یستبقون، &lt;span style="color: #339966;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;ف&lt;/span&gt;من بشّرنی بخروج آذار فله الجنّه&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;. فعاد القوم و دخلوا و معهم أبوذر- رضی الله عنه- فقال لهم:فی ایّ شهر نحن من الشهور الرّومیه؟ فقال ابوذر:قد خرج آذار یا رسول الله؟ فقال(صل الله علیه و آله وسلم):قد علمت ذلک یا اباذر و لکنّی احببت ان یعلم قومی انّک رجل من اهل الجنّه و کیف لا یکون ذلک وانت المطرود عن حرمی بعدی لمحبتک لاهل بیتی فتعیش وحدک و تموت وحدک وسیعد بک قوم یتولّون تجهیزک و دفنک،اولئک رفقائی فی الجنّه الخلد التی وعد المتّقون.&lt;/em&gt;&lt;em&gt;(2)&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;em&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;روزی پیامبر(صل الله علیه و آله وسلم)در مسجد قبا با اصحاب خود نشسته بود. به آنان فرمود: نخستین فردی که اکنون بر شما وارد می شود، از بهشتیان است. برخی افراد، چون این سخن را شنیدند، بیرون رفتند تا شتابان بازگردند و به سبب این خبر، از بهشتیان شوند. پیامبر(صل الله علیه و آله وسلم) این را فهمید و به آنان که مانده بودند، فرمود:اکنون چند نفر بر شما در می آیند که هریک از دیگری سبقت می جوید.از میان آنان،&lt;strong&gt;هر کس به من بشارت دهد که ماه آذار، تمام می شود، اهل بهشت است&lt;/strong&gt;. پس آن گروه بازگشتند و وارد شدند و ابوذر نیز با آنان بود. پیامبر به آنان فرمود:ما در کدام ماه رومی هستیم؟ ابوذر پاسخ داد: ای پیامبر خدا! آذار تمام شد. پیامبر(صل الله علیه و آله وسلم)فرمود:ای ابوذر! این را می دانستم، اما دوست داشتم که امت من بدانند تو بهشتی هستی و چسان بهشتی نباشی؛ درحالی که تو را پس از من، از حرمم(مدینه)می رانند، چون به اهل بیت من محبت داری. پس تنها زندگی می کنی و تنها می میری و گروهی سعادت تجهیز و کفن و دفن تو را می یابند که آنان، همراهان من در بهشت جاودان اند؛ بهشتی که به پرهیزگاران وعده داده شده است.&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;(3)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #008000;"&gt;&lt;strong&gt;بعد نوشت:&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;ابتدا تصمیم داشتم نتیجه گیری رو به مخاطب واگذار کنم اما بعد ترجیح دادم منظور نوشته رو بیان کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;یک حدیث علاوه بر اینکه باید از جهت سند و رجالی که آن را نقل کردند بررسی شود، باید به سبب ورود حدیث هم توجه شود. ما همان طور که در مورد آیات قرآن شأن نزول داریم در مورد احادیث هم، سبب ورود داریم. با خواندن سبب ورود این حدیث متوجه می شویم که هدف پیامبر از چنین سخنی &lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;نشان دادن جایگاه ابوذر&lt;/strong&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;(رضی الله)&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;strong&gt; بوده است که او را و مقام و عاقبتش را برای اصحاب بیان کنند نه چیز دیگر؛ نه اینکه هرکس در طول تاریخ به پیامبر بشارت دهد بهشتی می شود!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; در صورتی که بدون در نظر گرفتن این سبب ورود و تنها با در نظر گرفتن قسمت مشهور حدیث، این گونه تفسیر می شود که باید اتمام ماه صفر_ در فرضی که آذار را همان ماه صفر بدانیم_ را به پیامبر تبریک گوییم! و &lt;strong&gt;چنین نیست&lt;/strong&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;.......................&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;1- مقدمه ابن صلاح، ص161.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;2- معانی الخبار، ص204؛ علل الشرایع، ج1، ص175.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;3- روش فهم حدیث ،عبدالهادی مسعودی، ص 132.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://abehayat.persianblog.ir/post/192</link>
      <author>آب حیات </author>
      <comments>http://abehayat.persianblog.ir/comments/6270/8753299/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-6270.post-8753299</guid>
      <pubDate>Tue, 24 Jan 2012 13:46:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سر نخ</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;چند سال پیش، ترم بوقی که بودیم، یکی از اساتید می گفتند: " گاهی تشخیص رابطه علّیت به آسانی نیست و آن زمانی است که علل و اسباب متعددی در وقوع نتیجه مجرمانه دخالت داشته باشند که در این صورت احراز رابطه علّیت کارسختی است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;مثلاً شخصی سوار یکی از اتوبوس های داخل شهری می شود در حالی که راننده بیش از ظرفیت اتوبوس، مسافر سوار کرده، این شخص به زور سوار می شود و در کنار در قرار می گیرد؛ بر اثر ازدحام در حین حرکت، در اتوبوس باز می شود و مسافر به بیرون پرتاب می شود. هم زمان اتومبیلی که سرعت زیادی داشته و همچنین دارای نقص فنی بوده به او برخورد می کند و حالش وخیم می شود، او را سوار سواری می کنند تا به بیمارستان برسانند آن سواری هم بر اثر سرعت زیاد چپ می کند! نهایتاً به بیمارستان می رسد. پزشک معالج تصمیم به رادیولوژی می گیرد. رادیولوژیست عکس اشتباهی می گیرد! دکترجراح در عمل &amp;nbsp;اشتباه می کند! پرستار اعمال بهداشتی را به درستی انجام نمی دهد و نهایتاً! شخص می میرد!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;مرگ او بر اثر اسباب و علل متفاوت بوده است؛حال باید ببینیم عامل اصلی کدام است؟! "&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;بعدش هم 5 نظریه را به تفصیل بیان می کردند و ادامه درس را می گفتند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL"&gt;&lt;img src="http://img4up.com/up2/79026015920474329861.jpg" alt="" width="118" height="157" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;مدتی است این جمله های استاد در ذهنم رژه می رود و با زندگی خودم مقایسه اش می کنم. اینکه شناسایی علت بعضی مشکل ها در زندگی به سختی شناسایی رابطه علیت در همین مثال است. اینکه نمی دانی مقصر کیست؟ حتی اگر درصد بالایی خودت باشی، باقی درصدها چه می شود؟ سر نخ بعضی مشکلات را که می گیری در نهایت شاید به کسانی می رسد که حتی روحشان هم خبر ندارد که فلان عملشان در فلان موقع، غیر مستقیم و با واسطه سبب فلان گرفتاری و بدبختی امروز تو شده است. اینکه حتی بی آنکه خود شخص بداند مثلاً ماه ها زندگیت را تحت تأثیر قرار می دهد یا حتی مختل می کند یا تو را به عقب می راند یا... اینکه مثلاً جواب فلان کابوس شبانه را چه کسی باید بدهد! یا گریه های آن شب را، یا آن یکی شب را، یا آن شب دیگر را یا... اینکه تو تاوان عمل دیگری را می دهی یا اینکه تاوان عمل خودت هست یا حتی می توانی بگویی امتحان الهی است یا هرکه در این باده و از این جور حرف ها... .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;گاهی همه را می اندازم تقصیر خود خدا؛ گاهی هم سرزنش خودم را چاشنی اش می کنم؛ گاهی هم تقسیمشان می کنم با کسانی که در ذهن کوچکم بی تقصیر نمی دانمشان.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;از اینکه تقصیراتم را با دیگران تقسیم کنم و برای اعمالم توجیه بیاورم خوشحال می شوم اما بعد ترس وجودم را فرا می گیرد از اعمالی که خودم مرتکب شدم و حتی روحم از تبعات شاید سنگینش بی خبر باشد!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;آیا واقعاً ما در این گونه تبعات شریکیم؟ از طرفی میگم دنیا دکاً دکاً ست و می دانم اگر مرتکب سوئی شدیم اول دامن خودمان را می گیرد، و از طرفی میگم ظرفیت دنیا محدوده. از طرفی میگم هیچ اتفاقی اتفاقی نیست. از طرفی ذهنم برای این هوارتا مشکلش دنبال دلیل می گردد و مثل یک جاده تا ته میروم و دوباره برمی گردم! مغزم گیرپاژ کرده!! باز حرفای استاد را تکرار می کنم و مرهمی می کنم بر درد هایم : " گاهی تشخیص رابطه علیت به آسانی نیست و آن زمانی است که علل و اسباب متعددی در وقوع نتیجه مجرمانه دخالت داشته باشند..."&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://abehayat.persianblog.ir/post/142</link>
      <author>آب حیات </author>
      <comments>http://abehayat.persianblog.ir/comments/6270/7413339/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-6270.post-7413339</guid>
      <pubDate>Thu, 19 Jan 2012 20:20:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>به یاد شهید مصطفی احمدی روشن</title>
      <description>&lt;p align="center"&gt;&lt;img src="http://www.hamshahrionline.ir/images/2012/1/12-1-11-237301.jpg" alt="" width="232" height="144" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;امشب از داغی دوباره چشم تهران روشن است&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;یوسفی رفته است ،آری وضع کنعان، روشن است&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;گرچه در بزم حماسه ، هیچ جای گریه نیست&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;در هجوم شعله ها، تکلیف باران، روشن است&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;باز شمعی کشته شد با دست شب اما هنوز&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;این شبستان کهن ، با نور ایمان روشن است&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;کی میان ابرهای تیره پنهان می شود؟&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;آسمان ما که با خون شهیدان ،روشن است&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;مصطفی هم رفت، آری! او هم اینجایی نبود&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;مردهای مرد را آغاز و پایان ، روشن است&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;" align="center"&gt;میلاد عرفان پور&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://abehayat.persianblog.ir/post/189</link>
      <author>آب حیات </author>
      <comments>http://abehayat.persianblog.ir/comments/6270/8728000/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-6270.post-8728000</guid>
      <pubDate>Sat, 14 Jan 2012 15:36:02 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اربعین حسینی تسلیت باد</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://www.pic.iran-forum.ir/images/xjvoww5v9aw7qrefre1.jpg" alt="" width="222" height="203" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;em&gt;نه تنـــــها تیر و تیغ و سنـــگ بوده&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;em&gt;&amp;nbsp;ســــــــر پیراهن تو جنــــــگ بوده&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;em&gt;&amp;nbsp;ولی شرمنده زینب دیـــــــر فهمید&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;em&gt;&amp;nbsp;که انگشتر به دستت تنــــگ بوده&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://abehayat.persianblog.ir/post/183</link>
      <author>آب حیات </author>
      <comments>http://abehayat.persianblog.ir/comments/6270/8539847/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-6270.post-8539847</guid>
      <pubDate>Fri, 13 Jan 2012 20:42:00 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
